چند روزی است که کارم را در دویچه وله شروع کرده ام. محیط آرام و بی تنشی است و قواعد حرفه ای بر آن حکفرماست. احساس خوبی دارم و سعی می کنم خودم را با شرایط آنجا هماهنگ کنم.
گرچه به نظر می رسد دویچه وله رسانه ای محافظه کار و سنتی است اما بخش فارسی تلاش می کند از حداقل انعطاف های موجود برای بهبود وضعیت خود استفاده کند.
در این مورد خواهم نوشت. لینک چند گزارشی که تا امروز برای دویچه وله نوشته ام:
با یک اسرائیلی همکلاس شده ام. اسمش Eran است و مثل ایران تلفظ می شود. اولین بار که دیدمش از فرهنگ لغت عبری به آلمانی که در دست داشت حدس زدم اهل کدام کشور است.
در اولین دیدار با لبخند از هم پرسیدیم اهل کجایی در حالی که شاید هردو یک جوری می دانستیم. و بعد از پاسخ به این پرسش هر دو خندیدیم اما خنده ای محتاطانه شاید و بیشتر از سر اینکه نشان بدهیم روایت رسمی از رابطه ایران و اسرائیل شامل حال ما نمی شود.
دختر ازبک مسلمانی نیز همکلاس ماست که با حجاب سر کلاس حاضر می شود. با لباس و روسری رنگی زیبا. در اولین معرفی می گوید که متاهل است و یک پسر یکساله دارد. با کمی استرس روی متاهل بودن خود تاکید می کند. باید به تازگی به آلمان آمده باشد.
وقتی استاد از این دختر ازبک می پرسد "پایتخت ایران کجاست" و وی با خونسردی و اعتماد به نفس جواب می دهد اسرائیل قیافه همه دیدنی است. استاد یه وضوح معذب شده و همکلاسی اسرائیلی من با خنده ای همراه با تعجب و کمی استرس شاید با لهجه خاصی فریاد میزند: Nein.
استاد به شوخی به دختر یادآوری می کند که این موضوع خطرناک است و می تواند مشکلات زیادی ایجاد کند و بهتر است وی سریعتر بیاد بیاورد که پایتخت ایران کجاست و دیگر اسرائیل و ایران را با هم قاطی نکند.
این تنها اتفاق روز اول نیست. استاد از من می پرسد که پایتخت اسرائیل کجاست و من جواب می دهم تل آویو. همکلاسی اسرائیلی با حالتی حاکی از نارضایتی می گوید نه! اورشلیم. و من هم اضافه می کند منظورش همان بیت المقدس است که به باور فلسطینی ها پایتخت کشور فلسطین است؟ بار دیگر استاد دخالت می کند که خوب این هم می تواند درست باشد و بهتر است موضوع را عوض کنیم.
بهار نزدیک است. خیلی نزدیک. به قدر یک دور زدن این عقربه کوچک ساعت شاید. و حتی کمتر. اینطور نوروز شروع می شود مثل چند هزار سالی که همینطوریها بوده. و سالها می آیند و می روند خاطره می شوند توی ذهن آدمها.
گاهی دوست داری به یاد بیاوری و گاهی هم نه. سالی را دوست داری هیچ وقت از یاد نبری و کس دیگری هم اصلن دوست ندارد یادش باشد که چنین سالی بوده. و همین چیزهاست که ثابت می کنم سالها بی تقصیرند.
و به بی گناهی آنها شهادت می دهند. و من هم شهادت می دهم به خوبی همه سالها و بدی ما که آنها را خراب می کنیم. من شهادت می دهم به رنگارنگی بهار، سبزی تابستان، زردی پاییز و سپیدی زمستان. و اعتراف می کنم که ماییم که این رنگها را بی رنگ می کنیم.
امسال هم از راه می رسد مثل چند هزار سالی که رسید. حتی اگر دلملن نخواهد که برسد و یا بخواهد که زودتر برسد، می رسد درست سر وقت. خدا کند که ما هم برسیم، درست سر وقت.
گاهی دوست داری به یاد بیاوری و گاهی هم نه. سالی را دوست داری هیچ وقت از یاد نبری و کس دیگری هم اصلن دوست ندارد یادش باشد که چنین سالی بوده. و همین چیزهاست که ثابت می کنم سالها بی تقصیرند.
و به بی گناهی آنها شهادت می دهند. و من هم شهادت می دهم به خوبی همه سالها و بدی ما که آنها را خراب می کنیم. من شهادت می دهم به رنگارنگی بهار، سبزی تابستان، زردی پاییز و سپیدی زمستان. و اعتراف می کنم که ماییم که این رنگها را بی رنگ می کنیم.
امسال هم از راه می رسد مثل چند هزار سالی که رسید. حتی اگر دلملن نخواهد که برسد و یا بخواهد که زودتر برسد، می رسد درست سر وقت. خدا کند که ما هم برسیم، درست سر وقت.
دیشب تعدادی از اعضای تحریریه هفته نامه چهل چراغ برای سفر سه روزه به اهواز آمده اند. دوست خوبم دکتر کریم ارغنده پور و جناب آقای عموزاده خلیلی نیز همراه بچه های هستند.
امروز نیز تعدادی از هنرمندان سینما و تلویزیون به این جمع اضافه می شوند. اگر مشکلی پیش نیاید فکر کنم خانم بهاره رهنما و توکا نیستانی و فرزاد حسنی و چند تن دیگر به این جمع اضافه شوند.
قرار است مناطق جنگی و همینطور تاریخی خوزستان را ببینند. زیگورات یکی از مناطقی است که حتمن خواهیم دید.
امروز نیز تعدادی از هنرمندان سینما و تلویزیون به این جمع اضافه می شوند. اگر مشکلی پیش نیاید فکر کنم خانم بهاره رهنما و توکا نیستانی و فرزاد حسنی و چند تن دیگر به این جمع اضافه شوند.
قرار است مناطق جنگی و همینطور تاریخی خوزستان را ببینند. زیگورات یکی از مناطقی است که حتمن خواهیم دید.
این روزها و خصوصن در یک ماهه اخیر به شدت مشغول چند پروژه مختلف و گاهن متضاد بودم. دیروز شاید اوج این درگیری ها بود.
جدای از مسوولیتم در شهرداری اهواز به عنوان معاون حمل و نقل و ترافیک منطقه یک که به علت کارشکنی ها و سیستم بسیار بیمار و ضد تغییر آن بیش از همیشه مرا دچار فشار روحی نموده، رقابت های سیاسی تحمیلی -چیزی شبیه جنگ تحمیلی- و کش و قوس های مربوط به آن نیز مزید علت شده است.
امروز کنگره ستاد 88 جوان حامی خاتمی [جبهه مشارکت] شاخه استان خوزستان با حضور حدودن 47 نفر برگزار شد. که در مورد آن در زمان مناسب خواهم نوشت.*
در همین حال در یک ماه اخیر طراحی و راه اندازی سایت کلمه -سایت نزدیک به میر حسین موسوی- زمان قابل توجه ای را به خود اختصاص داده است. نسخه موجود این سایت آزمایشی است. فکر کنم نسخه نهایی که مشکلات فعلی را نداشته باشد تا یک ماه آینده آماده شود.
در همین زمان هم تغییراتی در سایت خوزنیوز دادم. سایت روز به روز فعال تر می شود اگر چه با توجه به کمبود کادر تمام وقت برای به روز رسانی سایت نمی توان مطمئن بود که روندی پیوسته و یکنواخت ایجاد شود.
*توضیح: توصیه شد جملاتی را که در مورد کنگره 88 نوشته بودم فعلن حذف نمایم. بنابه مصالح حزبی تا ببینیم مذاکرات به اصلاح شرایط می انجامد یا خیر.
جدای از مسوولیتم در شهرداری اهواز به عنوان معاون حمل و نقل و ترافیک منطقه یک که به علت کارشکنی ها و سیستم بسیار بیمار و ضد تغییر آن بیش از همیشه مرا دچار فشار روحی نموده، رقابت های سیاسی تحمیلی -چیزی شبیه جنگ تحمیلی- و کش و قوس های مربوط به آن نیز مزید علت شده است.
امروز کنگره ستاد 88 جوان حامی خاتمی [جبهه مشارکت] شاخه استان خوزستان با حضور حدودن 47 نفر برگزار شد. که در مورد آن در زمان مناسب خواهم نوشت.*
در همین حال در یک ماه اخیر طراحی و راه اندازی سایت کلمه -سایت نزدیک به میر حسین موسوی- زمان قابل توجه ای را به خود اختصاص داده است. نسخه موجود این سایت آزمایشی است. فکر کنم نسخه نهایی که مشکلات فعلی را نداشته باشد تا یک ماه آینده آماده شود.
در همین زمان هم تغییراتی در سایت خوزنیوز دادم. سایت روز به روز فعال تر می شود اگر چه با توجه به کمبود کادر تمام وقت برای به روز رسانی سایت نمی توان مطمئن بود که روندی پیوسته و یکنواخت ایجاد شود.
*توضیح: توصیه شد جملاتی را که در مورد کنگره 88 نوشته بودم فعلن حذف نمایم. بنابه مصالح حزبی تا ببینیم مذاکرات به اصلاح شرایط می انجامد یا خیر.
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بنویسم. دلایل مختلفی برای ننوشتن وجود داشت که گرچه شرایط تغییر نکرده اما فکر می کنم ادامه سکوت حداقل شرایط را برای خودم بهتر نکرده است. از همه دوستانی که در این مدت به من لطف داشته اند متشکرم و متاسفم که نگرانشان کردم.
شروع دوباره نوشتم را می خواستم با اتفاق خوشایندی همراه کنم که نشد. سعی کردم در این مدت به رویه و نگرش قبلی ام نگاهی دوباره داشته باشم و در بهبود آن بکوشم. اما شاید مشغله های روزانه که می رفت کاملن از این فضا دورم کند فرصت کافی به من نداد.
به هر حال من همچنان همان مهدی محسنی پیشین هستم شاید با مسوولیت هایی سنگین تر در قبال خودم ، دوستانم و جامعه ام. آدمی که هنوز هم در پی آرامش است. اما به روش خودش.
شروع دوباره نوشتم را می خواستم با اتفاق خوشایندی همراه کنم که نشد. سعی کردم در این مدت به رویه و نگرش قبلی ام نگاهی دوباره داشته باشم و در بهبود آن بکوشم. اما شاید مشغله های روزانه که می رفت کاملن از این فضا دورم کند فرصت کافی به من نداد.
به هر حال من همچنان همان مهدی محسنی پیشین هستم شاید با مسوولیت هایی سنگین تر در قبال خودم ، دوستانم و جامعه ام. آدمی که هنوز هم در پی آرامش است. اما به روش خودش.
دیروز سروری که وبلاگ جمهور و خوز نیوز ، برای فردا و بسیاری از سایت و وبلاگ های رفرمیست روی آن قرار داشه مورد حمله حکرها قرار گرفت.
حتی پس از بازیابی وبلاگ از پشتیبانی هاست تعدادی از روزنوشته ها ، لینک های روزانه و دو مطلب آخر همچنان غیر قابل دسترسی بود.
امروز این مشکل مرتفع شد اما ظاهرا مدتی زمان خواهد برد تا مطالب جدید بار دیگر نمایش داده شوند. از دوستانی که در این مدت به سایت مراجعه کردند و احتمال دادند برخی مطالب و نظرها حذف شده است پوزش می خواهم.
همانطور که در روزنوشت هم اشاره کردم ظاهرن حکرها ترک بوده اند و به شیوه ی احمدی نژاد می شود مدعی شد انجام این حرکت همزمان با سفر احمدی نژاد به ترکیه توطئه داخلی با همکاری بیگانگان بوده است!!
در همین رابطه:
» حمله گسترده به وبلاگ های اصلاح طلبان [کمانگیر]
* توضیح: تیتر را تغییر دادم جهت انبساط خاطر
حتی پس از بازیابی وبلاگ از پشتیبانی هاست تعدادی از روزنوشته ها ، لینک های روزانه و دو مطلب آخر همچنان غیر قابل دسترسی بود.
امروز این مشکل مرتفع شد اما ظاهرا مدتی زمان خواهد برد تا مطالب جدید بار دیگر نمایش داده شوند. از دوستانی که در این مدت به سایت مراجعه کردند و احتمال دادند برخی مطالب و نظرها حذف شده است پوزش می خواهم.

در همین رابطه:
» حمله گسترده به وبلاگ های اصلاح طلبان [کمانگیر]
* توضیح: تیتر را تغییر دادم جهت انبساط خاطر
در اول امرداد 1358 متولد شدم. و در این روزها در آستانه دهه چهارم زندگی ایستاده ام. چه حس دلهره آوری است این تغییر دهه ها. یاد اور روزهایی که دیگر نیستند و روزهایی که شاید به همین زودیها تمام شوند.
سیاه بود
سفید بود
و اولین ضربه وقتی پا در هوا بودی برای آنکه یادت باشد
دنیا می تواند چه جای عوضی و درد آوری باشد
و پس از این همه سال
همچنان سیاه
و منتظریم که روزی شاید سفید باشد.
سیاه بود
سفید بود
و اولین ضربه وقتی پا در هوا بودی برای آنکه یادت باشد
دنیا می تواند چه جای عوضی و درد آوری باشد
و پس از این همه سال
همچنان سیاه
و منتظریم که روزی شاید سفید باشد.
بهار رسیده است. تقویم روی میزم اینگونه خبر می دهد و فکر می کنم باید عیدانه ای بنویسم به رسم آغاز سال و عرض تبریک و شادباش به دوستانم. حتی اگر حال و هوایم بوی عید نداشته باشد.
سالی که گذشت شاید از بدترین سالهایی بود که در دهه سوم عمرم به خاطر دارم. مصداق این مثل که سال به سال دریغ از پارسال. و شاید باید دعا کنیم که سال 1387 ختم به خیر شود.
باید امید داشت که در سال نو شده از جنگ ها و خشونت ها و ظلم ها کم شود و به شادی و زندگی و صلح افزوده گردد. امید داشت که پرتو آزادی و پیشرفت بر کشور پهناورمان بتابد.
می توان آرزوهای خوب داشت، آرزوی زندگی بهتر. اما تنها این آرزوها و امیدها کافی نیست. برای رسیدن به آنها باید تلاش کرد و گاهی از خود گذشتگی نشان داد. به همین علت باید از پروردگار در سال جدید طلب استقامت ، پشتکار و از خود گذشتگی کنیم.
امیدوارم آغاز سال جدید برای همه هموطنانم در سراسر این گیتی شادکامی ، آرامش و سلامت را به ارمغان بیاورد.
سالی که گذشت شاید از بدترین سالهایی بود که در دهه سوم عمرم به خاطر دارم. مصداق این مثل که سال به سال دریغ از پارسال. و شاید باید دعا کنیم که سال 1387 ختم به خیر شود.
باید امید داشت که در سال نو شده از جنگ ها و خشونت ها و ظلم ها کم شود و به شادی و زندگی و صلح افزوده گردد. امید داشت که پرتو آزادی و پیشرفت بر کشور پهناورمان بتابد.
می توان آرزوهای خوب داشت، آرزوی زندگی بهتر. اما تنها این آرزوها و امیدها کافی نیست. برای رسیدن به آنها باید تلاش کرد و گاهی از خود گذشتگی نشان داد. به همین علت باید از پروردگار در سال جدید طلب استقامت ، پشتکار و از خود گذشتگی کنیم.
امیدوارم آغاز سال جدید برای همه هموطنانم در سراسر این گیتی شادکامی ، آرامش و سلامت را به ارمغان بیاورد.
سایت جمهور [دات آی آر] در سه روز گذشته در بسیاری از نقاط کشور از کار افتاده بود. به شکلی که امروز کاملا امکان مشاهده سایت وجود نداشت.
طبق معمول با کمک دوست بسیار عزیزم در یوپیج نت این مشکل رفع شد. چند ساعتی که سایت دیده می شود و امکان آپ نمودن ان فراهم شده است.
از تمام دوستانی که در این چند روز با تلفن و ایمیل هایشان به من لطف نمودندبسیار تشکر می کنم. واقعا از این همه توجه به نوعی شوکه شدم و احساس می کنم مسولیتم سنگین تر شده است.
امیدوارم بتوانم انتظارات و توجهات دوستان را به نحوی شایسه برآورده کنم. بد نیست دو مطلب اخیر [+ +] که دیروز بروز نمودم و احتمالا دیده نشده مرور نمایید.
طبق معمول با کمک دوست بسیار عزیزم در یوپیج نت این مشکل رفع شد. چند ساعتی که سایت دیده می شود و امکان آپ نمودن ان فراهم شده است.
از تمام دوستانی که در این چند روز با تلفن و ایمیل هایشان به من لطف نمودندبسیار تشکر می کنم. واقعا از این همه توجه به نوعی شوکه شدم و احساس می کنم مسولیتم سنگین تر شده است.
امیدوارم بتوانم انتظارات و توجهات دوستان را به نحوی شایسه برآورده کنم. بد نیست دو مطلب اخیر [+ +] که دیروز بروز نمودم و احتمالا دیده نشده مرور نمایید.
به دعوت حمید تهرانی گرامی گفتگویی انجام شد با سایت Global Voices یا صدای های جهانی که در اینجامی توانید بخوانید. [ترجمه انگلیسی،
پرتقالی و ژاپنی]
صداهای جهانی پروژه رسانه ای غیر انتفاعی است که منابع خبری آن وبلاگ های دنیا است. این پروژه در دانشکده حقوق برکمن در دانشگاه هاروارد راه اندازی شده است. برکمن مرکز تحقیقاتی است که در مورد تاثیر اینترنت بر جامعه پژوهش می کند.
آنگونه که بخش فارسی این سایت آمده "صداهای جهانی گفتگوی جهانی در وبلاگ ها را جمع آوری و بازپخش می کند تا داستان مکان ها و افرادی را بازگو کند که رسانه ها آنها را پوشش نمی دهند".
همچنین در مانیفست این سایت نیز آمده است : «در حالی که ما به کار فردی خود ادامه می دهیم مایل هستیم تا اهداف مشترکی را بطور دسته جمعی پیش بریم. ما متعهد می شویم تا به شما احترام بگذاریم ، به شما یاری رسانیم ، به سخنتان گوش دهیم. ما صداهای جهانی هستیم.»
صداهای جهانی پروژه رسانه ای غیر انتفاعی است که منابع خبری آن وبلاگ های دنیا است. این پروژه در دانشکده حقوق برکمن در دانشگاه هاروارد راه اندازی شده است. برکمن مرکز تحقیقاتی است که در مورد تاثیر اینترنت بر جامعه پژوهش می کند.
آنگونه که بخش فارسی این سایت آمده "صداهای جهانی گفتگوی جهانی در وبلاگ ها را جمع آوری و بازپخش می کند تا داستان مکان ها و افرادی را بازگو کند که رسانه ها آنها را پوشش نمی دهند".
همچنین در مانیفست این سایت نیز آمده است : «در حالی که ما به کار فردی خود ادامه می دهیم مایل هستیم تا اهداف مشترکی را بطور دسته جمعی پیش بریم. ما متعهد می شویم تا به شما احترام بگذاریم ، به شما یاری رسانیم ، به سخنتان گوش دهیم. ما صداهای جهانی هستیم.»
«باید اعتراف کنم که خوشحالم که با عنوانی مستعار ننوشتم. من به شفافیت در زندگی اعتقاد دارم گرچه باید از صفت تا حدودی استفاده
کنم بالاخره هر کدام از ما در زندگی خط قرمزهایی هم داریم.
همچنین به کاری که می کنم و درستی آن معتقدم گرچه مطمئنن به خطا هم رفته و می روم. هیچ وقت دلیلی برای مخفی کردن اسمم نداشتم و سعی کردم مسولیت کاری را که می کنم بپذیرم.»
متن فوق بخشی از مصاحبه من است با دوستان جابلاگی. گفتگویی کوتاه درباره وبلاگ جمهور ، سیاست و شعر و وبلاگستان فارسی. این مصاحبه را در اینجا می توانید بخوانید.
همچنین به کاری که می کنم و درستی آن معتقدم گرچه مطمئنن به خطا هم رفته و می روم. هیچ وقت دلیلی برای مخفی کردن اسمم نداشتم و سعی کردم مسولیت کاری را که می کنم بپذیرم.»
متن فوق بخشی از مصاحبه من است با دوستان جابلاگی. گفتگویی کوتاه درباره وبلاگ جمهور ، سیاست و شعر و وبلاگستان فارسی. این مصاحبه را در اینجا می توانید بخوانید.
رئال مادرید در حالی قهرمان لالیگا شد که شاید به واقع شایسته این مقام نبود. گرچه باید اعتراف کرد که بازیهای ضعیف بارسا در اواخر فصل مهمترین دلیل از دست رفتن جایگاه اولیه آبی و اناری پوشان بود.
در حالی که دو تیم در امتیاز برابر قرار داشتند و بارسلونا به لطف تفاضل گل باید در جایگاه بالاتری قرار می گرفت، بر اساس قوانین فوتبال اسپانیا بازی های برابر این دو تیم ملاک تعیین تیم برتر قرار گرفت.
سربازان ملکه بخاطر برد در خانه و تساوی در زمین بارسلون در جایگاه اول ایستادند تا دون کاپلو بار دیگر توانایی های منحصر بفردش را به رخ همگان بکشد. در حالی که باید هواداران دو آتشه بارسا این فصل را بدون هیچ جامی به خاطره ها بسپارند.
به مناسب تولد دانوب تصمیم گرفتم در قالب وبلاگش تغییراتی ایجاد کنم. گرچه سخت است که فرمت وبلاگی را که بسیاری می پسندند تغییر بدهی وهمچنان با اقبال روبرو شوی.
حال کار چند روزی است که جایگزین فرمت قبلی شده. واکنش ها تاکنون خوب و راضی کننده بوده، آن هم برای اولین قالبی که تمام طراحی و آیکون سازی هایش را خودم انجام داده ام.
در حالی که دو تیم در امتیاز برابر قرار داشتند و بارسلونا به لطف تفاضل گل باید در جایگاه بالاتری قرار می گرفت، بر اساس قوانین فوتبال اسپانیا بازی های برابر این دو تیم ملاک تعیین تیم برتر قرار گرفت.
سربازان ملکه بخاطر برد در خانه و تساوی در زمین بارسلون در جایگاه اول ایستادند تا دون کاپلو بار دیگر توانایی های منحصر بفردش را به رخ همگان بکشد. در حالی که باید هواداران دو آتشه بارسا این فصل را بدون هیچ جامی به خاطره ها بسپارند.
به مناسب تولد دانوب تصمیم گرفتم در قالب وبلاگش تغییراتی ایجاد کنم. گرچه سخت است که فرمت وبلاگی را که بسیاری می پسندند تغییر بدهی وهمچنان با اقبال روبرو شوی.
حال کار چند روزی است که جایگزین فرمت قبلی شده. واکنش ها تاکنون خوب و راضی کننده بوده، آن هم برای اولین قالبی که تمام طراحی و آیکون سازی هایش را خودم انجام داده ام.
چند روز است که به این موضوع فکر می کنم که چه کسانی و چه چیزهایی در زندگی من تاثیر زیادی داشته اند. در حالی که معتقدم این خودمانیم که بیشترین تاثیر و تغییر را در عادات و عقاید و نگاهمان به زندگی ایجاد می کنیم.
همینگوی و روسو: خواندن کتاب زنگها برای که به صدا در می آیند همینگوی و اعترافات ژان ژاک روسو در سن 13 سالگی توانست نگاهم را نسبت به بسیاری از مسائل تغییر دهد.
گرچه در ابتدا با خواندن کتاب همینگوی دچار چالشی باور نکردی شدم اما اعترافات روسو همه چیز را تغییر داد. شاید هم بی پردگی و جاری بودن زندگی در این کتاب ها در کنار سکس و عشق بود که بسیاری از ارزشهای آن روزهایم را تحقیر و کم رنگ نمود.
گرچه شاید بتوان با فاصله تاثیر کتابهای ضحاک ماربه دوش سعیدی سیرجانی، مزرعه حیوانات و 1984 جورج اورول، کوری ساراماگو را نیز اضافه نمود.
پی آفرین: معلم ادبیات سال دوم راهنمایی من، استاد پی آفرین بود. او به من جسارت حرف زدن و نوشت داد و با علاقه و وسواس تمام نزدیک به نیمی از زمان هر کلاس را به برداشت های آزاد من از داستانها و رمانهای مختلف اختصاص می داد. زمانی برای اینکه با صدای بلند، چیزهایی را که دوست دارم روایت کنم.
مسعود بهنود: شاید تاثیرگذارترین آدم زندگی من مسعود بهنود باشد. اولین بار اسمش را در روزنامه ی کیهان دیدم. درستون نیمه ی پنهان. که او را جاسوس غرب و یک لیبرال خود فروخته خوانده بود.
در جستجوی هایم به تهران مصور برخوردم. شماره 23 جمعه 8 تیرماه 58 به سردبیری مسعود بهنود. و پس از آن بود که مشتری نوشته هایش شدم. و ان زمان که صدایش را شنیدم و تصویرش بیش از پیش دوستش داشتم و دارم.
ما می مانیم، دو حرف، حرف دیگر، خانوم، امینه، حروف، در بند اما سبز و ... نمی شود گفت چقدر توانسته ام از بهنود آنچه را که لازم است دریابم. اما بهنود به روایت من وسوسه انگیز و دلچسب است. بیش از هر چیز دیگری.
دوم خرداد:شاید این روز برای بسیاری منشا تاثیر و تحول بود. برای من شروع یک نا آرامی. همان آشفتگی که آرامش را تاب نمی آورد و هنوز مرا رها نکرده.
اصلاحات: مجله ی که در دانشگاه منتشر می کردیم و بعدا اسمش را به جمهور تغییر دادیم و به 6 شماره نرسید توقیف شد. خود مجله بی اهمیت تر از کسانی بود که آنرا منتشر می کردند. یک جمع هفت هشت نفره. مدارا و سخت جانی این روزهایم را مدیون آن جمع هستم.
وارطان: این اسم نه به خاطر وارطان سالاخانیان بلکه بیشتر بخاطر شعر نازلی شاملو که بیش از هر شعر دیگری شاید مرا تحت تاثیر قرار داد. حالا دیگر وارطان برای من یک اسم و یا آی دی نیست بیش از هر اسم دیگری به خودم نزدیک است و دوستش دارم.
[...]:چیزهای دیگری هم هست که به دلایل شخصی فعلا از آنها می گذرم.
همینگوی و روسو: خواندن کتاب زنگها برای که به صدا در می آیند همینگوی و اعترافات ژان ژاک روسو در سن 13 سالگی توانست نگاهم را نسبت به بسیاری از مسائل تغییر دهد.
گرچه در ابتدا با خواندن کتاب همینگوی دچار چالشی باور نکردی شدم اما اعترافات روسو همه چیز را تغییر داد. شاید هم بی پردگی و جاری بودن زندگی در این کتاب ها در کنار سکس و عشق بود که بسیاری از ارزشهای آن روزهایم را تحقیر و کم رنگ نمود.
گرچه شاید بتوان با فاصله تاثیر کتابهای ضحاک ماربه دوش سعیدی سیرجانی، مزرعه حیوانات و 1984 جورج اورول، کوری ساراماگو را نیز اضافه نمود.
پی آفرین: معلم ادبیات سال دوم راهنمایی من، استاد پی آفرین بود. او به من جسارت حرف زدن و نوشت داد و با علاقه و وسواس تمام نزدیک به نیمی از زمان هر کلاس را به برداشت های آزاد من از داستانها و رمانهای مختلف اختصاص می داد. زمانی برای اینکه با صدای بلند، چیزهایی را که دوست دارم روایت کنم.
مسعود بهنود: شاید تاثیرگذارترین آدم زندگی من مسعود بهنود باشد. اولین بار اسمش را در روزنامه ی کیهان دیدم. درستون نیمه ی پنهان. که او را جاسوس غرب و یک لیبرال خود فروخته خوانده بود.
در جستجوی هایم به تهران مصور برخوردم. شماره 23 جمعه 8 تیرماه 58 به سردبیری مسعود بهنود. و پس از آن بود که مشتری نوشته هایش شدم. و ان زمان که صدایش را شنیدم و تصویرش بیش از پیش دوستش داشتم و دارم.
ما می مانیم، دو حرف، حرف دیگر، خانوم، امینه، حروف، در بند اما سبز و ... نمی شود گفت چقدر توانسته ام از بهنود آنچه را که لازم است دریابم. اما بهنود به روایت من وسوسه انگیز و دلچسب است. بیش از هر چیز دیگری.
دوم خرداد:شاید این روز برای بسیاری منشا تاثیر و تحول بود. برای من شروع یک نا آرامی. همان آشفتگی که آرامش را تاب نمی آورد و هنوز مرا رها نکرده.
اصلاحات: مجله ی که در دانشگاه منتشر می کردیم و بعدا اسمش را به جمهور تغییر دادیم و به 6 شماره نرسید توقیف شد. خود مجله بی اهمیت تر از کسانی بود که آنرا منتشر می کردند. یک جمع هفت هشت نفره. مدارا و سخت جانی این روزهایم را مدیون آن جمع هستم.
وارطان: این اسم نه به خاطر وارطان سالاخانیان بلکه بیشتر بخاطر شعر نازلی شاملو که بیش از هر شعر دیگری شاید مرا تحت تاثیر قرار داد. حالا دیگر وارطان برای من یک اسم و یا آی دی نیست بیش از هر اسم دیگری به خودم نزدیک است و دوستش دارم.
[...]:چیزهای دیگری هم هست که به دلایل شخصی فعلا از آنها می گذرم.
سهم مردمان این شهر از این همه ثروت و داشته ها شاید این رودخانه ی زیبای کارون باشد که اتفاقا کم رمق و خسته همچنان در جریان است.
گرچه در روزهای اول سال همیشه با بازکردن دریچه سدهای روی کارون و با توجه به بارش های بهاری آب رودخانه بالاتر می آید و زیبایی آن دو چندان می شود.
مثل روزهای اول امسال دیشب هم به کنار کارون رفتیم. هوای خنک و یک نوع خویشتنداری انگار و آدمهایی که بنظر می رسید غالبشان شادند.
به جز تمامی اینها یک تفاوت دیگر هم وجود داشت. دو پسر با سازهایشان هنر نمایی می کردند و عابران را به تحسین وا می داشتند.
علی ساز دهنی می زد. می گفت به صورت گوشی یاد گرفته. محمد هم گیتار را خوب می نواخت و هر دو صدایی خوش داشتند. فیلمی کوتاه گرفتم در حدود 4 دقیقه که دیدنش خالی از لطف نیست.
با پویاهه از آرزوها و آمال این جوانها حرف می زدیم اینکه در دنیای خودشان چه شادی های کوچکی دارند. به قول پویاهه نگاه و توجه هر عابر برق می انداخت توی چشمان این پسران.
و به همین چیزهای کوچک دل خوشند و بیشتر هم نمی خواهند. اگر نظر تنگی برخی یک روز آرامش شان را به هم نزند.
پاورقی:
» دانلود کنید [+] . حجم فایل : 3.6MB
» سازدهنی [هشت میلیمتری] ویدیو را درYoutube ببینید.
» مصدق و ملی شدن صنعت نفت [+]
گرچه در روزهای اول سال همیشه با بازکردن دریچه سدهای روی کارون و با توجه به بارش های بهاری آب رودخانه بالاتر می آید و زیبایی آن دو چندان می شود.
مثل روزهای اول امسال دیشب هم به کنار کارون رفتیم. هوای خنک و یک نوع خویشتنداری انگار و آدمهایی که بنظر می رسید غالبشان شادند.
به جز تمامی اینها یک تفاوت دیگر هم وجود داشت. دو پسر با سازهایشان هنر نمایی می کردند و عابران را به تحسین وا می داشتند.
علی ساز دهنی می زد. می گفت به صورت گوشی یاد گرفته. محمد هم گیتار را خوب می نواخت و هر دو صدایی خوش داشتند. فیلمی کوتاه گرفتم در حدود 4 دقیقه که دیدنش خالی از لطف نیست.
با پویاهه از آرزوها و آمال این جوانها حرف می زدیم اینکه در دنیای خودشان چه شادی های کوچکی دارند. به قول پویاهه نگاه و توجه هر عابر برق می انداخت توی چشمان این پسران.
و به همین چیزهای کوچک دل خوشند و بیشتر هم نمی خواهند. اگر نظر تنگی برخی یک روز آرامش شان را به هم نزند.
پاورقی:
» دانلود کنید [+] . حجم فایل : 3.6MB
» سازدهنی [هشت میلیمتری] ویدیو را درYoutube ببینید.
» مصدق و ملی شدن صنعت نفت [+]
زردی من از تو، سرخی تو از من
غم برو شادی بيا، محنت برو روزی بيا
ای شب چهارشنبه، بده مراد بنده.
جشن چهارشنبه بر همه دوستان مبارک. امیدوارم روز و شب بی خطری داشته باشیم. با توجه کنیم که یک جشن ملی است و باید سعی کنیم در پایان سال 85 و آغاز سال نو بخاطر شادی های کوچک، هیچ خانه ای غمگین نشود.
لینک های مرتبط:
» چهارشنبه سوری [فرهنگسرا]
» آیینی که از نو باید شناخت [ایلنا]
غم برو شادی بيا، محنت برو روزی بيا
ای شب چهارشنبه، بده مراد بنده.
جشن چهارشنبه بر همه دوستان مبارک. امیدوارم روز و شب بی خطری داشته باشیم. با توجه کنیم که یک جشن ملی است و باید سعی کنیم در پایان سال 85 و آغاز سال نو بخاطر شادی های کوچک، هیچ خانه ای غمگین نشود.
لینک های مرتبط:
» چهارشنبه سوری [فرهنگسرا]
» آیینی که از نو باید شناخت [ایلنا]
موج جدید فیلترینگ دامان جمهور را هم گرفت و به عاقب جمهور پیشین مبتلا گشت. بسیاری از سایتهای خبری و وبلاگهای منتقد و حتی میانه رو نیز فیلتر شده اند.
سایتهای خبری انتخاب و آفتاب و سایت پربیننده و جذاب بالاترین نیز در بسیاری از جاها فیلتر شده اند تا صفار هرندی و دولت نهم ثابت کنند تاب کوچکترین صدا و نظر مخالفی را ندارند.
اما این رفتارها نمی تواند بر روند گسترش کسب اخبار و اظهارعقیده از طریق اینترنت در ایران تاثیری بگذارد. به مدد تکنولوژی نیز هر روز راه حل تازه ای برای مقابله با سانسور و خفقان خبری یافت می شود.
برای من و امثال من نیز تغییر آدرس ابتدایی ترین و راحترین کار است. حالا عمو فیلترباف نورانی! تو ببافت تا ما پنبه اش کنیم. سعی خواهم کرد در کوتاه ترین زمان آدرس جدید را اعلام کنم.
پاورقی:
جالب است که بدانید وبلاگ یاهو 360 ام را نیز فیلتر کرده اند. آنجا که تنها خودم بودم، بدور از هیاهوها و جنجالهای روزانه.
» ویدیو: تصادف [هشت میلیمتری]
» عکس: ترابری مدرن [نگاتیو]
* عنوان کتابی از مسعود بهنود
سایتهای خبری انتخاب و آفتاب و سایت پربیننده و جذاب بالاترین نیز در بسیاری از جاها فیلتر شده اند تا صفار هرندی و دولت نهم ثابت کنند تاب کوچکترین صدا و نظر مخالفی را ندارند.
اما این رفتارها نمی تواند بر روند گسترش کسب اخبار و اظهارعقیده از طریق اینترنت در ایران تاثیری بگذارد. به مدد تکنولوژی نیز هر روز راه حل تازه ای برای مقابله با سانسور و خفقان خبری یافت می شود.
برای من و امثال من نیز تغییر آدرس ابتدایی ترین و راحترین کار است. حالا عمو فیلترباف نورانی! تو ببافت تا ما پنبه اش کنیم. سعی خواهم کرد در کوتاه ترین زمان آدرس جدید را اعلام کنم.
پاورقی:
جالب است که بدانید وبلاگ یاهو 360 ام را نیز فیلتر کرده اند. آنجا که تنها خودم بودم، بدور از هیاهوها و جنجالهای روزانه.
» ویدیو: تصادف [هشت میلیمتری]
» عکس: ترابری مدرن [نگاتیو]
* عنوان کتابی از مسعود بهنود
بالاخره پدر پویا امروز صبح عمل شد. با توجه به اینکه به جای بیهوشی بی حسی موضعی صورت گرفت خیلی زود هوشیاری خود را کسب کرد که البته همراه بود با درد بسیار.
وقایع قبل و بعد از عمل داستان جداگانه ای دارد که کمتر کسی است که گذرش به بیمارستان بیفتد و با آن روبرو نگردد. همچنین بیهوده است بخواهیم در پی شباهت سازی میان آنچه مثلا در سریال پرستاران صورت می گیرد و آنچه در بیمارستانهای ما می گذرد باشیم.
باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. دکتر و بیمارستان و پرستار و حتی بیمار و همراهانش. همه چیزمان جور است و تلاش برای مقصر جلوه دادن بخشی از این جریان خدمات درمانی بیهوده. همه مقصیر.
بعد از بیش از 50 ساعت بی خوابی تصمیم دارم چند ساعتی را با دغدغه و نگرانی کمتری بخوابم. گرچه پویاهه هنوز بیمارستان است و با چشمان گود رفته و تنی خسته باید در کنار دیگر اعضای خانواده به وضعیت پدر رسیدگی کند.
این چند روز با تمامی سختی ها خوب بود و شاید بیشتر بخاطر نتیجه ی حاصل. از سویی تجربه ای تازه برای همه ما که به نوعی در بطن ماجرا بودیم و البته هر کسی به سهم و اندازه خودش و نوع دیدگاهش به حادثه ای که رخ داد و دردسرهای بعد از آن.
اما حالا می خواهم تنم را بسپارم به خواب و فکر نکنم که چرا راننده ی کامیونی که عامل وقوع این حادثه بود، و در اثر آن دو نفر کشته و ده ها تن زخمی شدند، به خود اجازه می دهد فرار کند اینطور معنای انسانیت را خدشه دار نماید.
بدون فکر کردن به اینکه توی این هفت هشت ماشینی که با هم تصادف کرده اند، چه کسی می توانست در موقعیت دیگری باشد و این ماجرا آن وقت چگونه روایت می شد.
اما به یک چیز نمی توانم فکر نکنم. خودم که التقاطی شده ام از حس های متضاد و متناقض. مثل حس شهامتی که در نطفه خفه اش بکنی. و ترسی که از انجام کاری منصرفت نکند. شبیه وقتی که از اولین روز مدرسه ات برگشته ای شاید. حالا چرا اینطور، بماند توضیحش به وقت مناسب.
پاورقی:
» شوکران [+]
» دردسرهای بیمارستان [+]
وقایع قبل و بعد از عمل داستان جداگانه ای دارد که کمتر کسی است که گذرش به بیمارستان بیفتد و با آن روبرو نگردد. همچنین بیهوده است بخواهیم در پی شباهت سازی میان آنچه مثلا در سریال پرستاران صورت می گیرد و آنچه در بیمارستانهای ما می گذرد باشیم.
باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. دکتر و بیمارستان و پرستار و حتی بیمار و همراهانش. همه چیزمان جور است و تلاش برای مقصر جلوه دادن بخشی از این جریان خدمات درمانی بیهوده. همه مقصیر.
بعد از بیش از 50 ساعت بی خوابی تصمیم دارم چند ساعتی را با دغدغه و نگرانی کمتری بخوابم. گرچه پویاهه هنوز بیمارستان است و با چشمان گود رفته و تنی خسته باید در کنار دیگر اعضای خانواده به وضعیت پدر رسیدگی کند.
این چند روز با تمامی سختی ها خوب بود و شاید بیشتر بخاطر نتیجه ی حاصل. از سویی تجربه ای تازه برای همه ما که به نوعی در بطن ماجرا بودیم و البته هر کسی به سهم و اندازه خودش و نوع دیدگاهش به حادثه ای که رخ داد و دردسرهای بعد از آن.
اما حالا می خواهم تنم را بسپارم به خواب و فکر نکنم که چرا راننده ی کامیونی که عامل وقوع این حادثه بود، و در اثر آن دو نفر کشته و ده ها تن زخمی شدند، به خود اجازه می دهد فرار کند اینطور معنای انسانیت را خدشه دار نماید.
بدون فکر کردن به اینکه توی این هفت هشت ماشینی که با هم تصادف کرده اند، چه کسی می توانست در موقعیت دیگری باشد و این ماجرا آن وقت چگونه روایت می شد.
اما به یک چیز نمی توانم فکر نکنم. خودم که التقاطی شده ام از حس های متضاد و متناقض. مثل حس شهامتی که در نطفه خفه اش بکنی. و ترسی که از انجام کاری منصرفت نکند. شبیه وقتی که از اولین روز مدرسه ات برگشته ای شاید. حالا چرا اینطور، بماند توضیحش به وقت مناسب.
پاورقی:
» شوکران [+]
» دردسرهای بیمارستان [+]
یک ساعت بیشتر نیست که از بیمارستان آمده ام. یک شب سختی کشیدن و در بیمارستان ماندن ارزشش را داشت. اول آنکه بخاطر عزیزترین رفیقت این کار را کرده ای و از طرف دیگر می فهمی وقتی نوشته ای دردسرهای بیمارستان به واقع چه معنی دارد.
این یک شب باعث شد که کمی منصفانه تر به ماجرا نگاه کنم. گاهی بیماران هم واقعا عذاب آور می شوند و این پرستار است که باید تا صبح سعی کند مدیریت بخشش را بخوبی انجام دهد.
بیماری که از خواب پریده و عربده می کشد، آن یکی زده زیر آواز و بلند بلند می خواند و خواب دیگران را که با هزار بدبختی و درد چند لحظه ای چشم بر هم گذاشته اند آشفته می کند.
تا صبح هم بیمار می آورند. انگار حادثه خواب ندارد و شب و روز نمی شناسد.واقعا سخت است. البته هم برای بیماران و هم برای پرستاران.
با این بیمارستان های ایران که عموما از نظر امکانات کاستی دارند. بفکر افتادم که شبی در بیمارستان سوژه ی خوبی است برای یک فیلم کوتاه مستند شاید.
در هر حال امروز قرار است پدر پویا عمل بشود. و باید زودتر برگردم بیمارستان که شاید بتوانم کمکی بکنم. به امید سلامتی "پدر جان" پویاهه و همه بیماران و اینکه ما هم شاید قدر این تن سالم را بیشتر بدانیم. گرچه روانمان به دردسرهای روزانه فرسوده شده است.
این یک شب باعث شد که کمی منصفانه تر به ماجرا نگاه کنم. گاهی بیماران هم واقعا عذاب آور می شوند و این پرستار است که باید تا صبح سعی کند مدیریت بخشش را بخوبی انجام دهد.
بیماری که از خواب پریده و عربده می کشد، آن یکی زده زیر آواز و بلند بلند می خواند و خواب دیگران را که با هزار بدبختی و درد چند لحظه ای چشم بر هم گذاشته اند آشفته می کند.
تا صبح هم بیمار می آورند. انگار حادثه خواب ندارد و شب و روز نمی شناسد.واقعا سخت است. البته هم برای بیماران و هم برای پرستاران.
با این بیمارستان های ایران که عموما از نظر امکانات کاستی دارند. بفکر افتادم که شبی در بیمارستان سوژه ی خوبی است برای یک فیلم کوتاه مستند شاید.
در هر حال امروز قرار است پدر پویا عمل بشود. و باید زودتر برگردم بیمارستان که شاید بتوانم کمکی بکنم. به امید سلامتی "پدر جان" پویاهه و همه بیماران و اینکه ما هم شاید قدر این تن سالم را بیشتر بدانیم. گرچه روانمان به دردسرهای روزانه فرسوده شده است.
احتمالش کم است کسی پیدا بشود و بگوید از دکتر رفتن و یا اینکه سر و کارش به بیمارستان بیفتد خوشحال بشود. حالا اگر حادثه ای رخ داد و مجبور به بیمارستان رفتن باشید، درد و رنج حادثه یک طرف و دردسرهای بیمارستان طرف دیگر.
این مقدمه را گفتم که به این موضوع بپردازم که امروز صبح پدر پویاهه تصادف کرده است. متاسفانه یکی از دوستانشان فوت می کند و حال نفر دیگر هم مساعد نیست. آقای حشمتی نیز از ناحیه سر و پا دچار ضربه دیدگی و شکستگی شده است.
تصادف حدود 8 صبح اتفاق می افتد.در ابتدا به بیمارستان امیر المومنین سپیدار منتقلشان می کنند. پس از آن برای عکس برداری و سی تی اسکن به بیمارستان گلستان، یعنی تقریبا از شرق به غرب شهر.
پس از عکس برداری هم به بیمارستان امام. تا دکتر اورتوپد -رزیدنت البته- بیاید و عکسها را ببیند و بستری شود ساعت از 5 عصر هم گذشته بود. تا 10 شب هم درگیر این بودند که یک دکتر درست و حسابی پیدا بشود و نظر دقیقی بدهد.
پویاهه می گفت انتقال از بیمارستانی به بیمارستان دیگر با آمبولانسی صورت می گرفت که آدم سالم را مریض تحویل می داد و حسابی در این رفت و آمدها پدر اذیت شده اند.
در بیمارستان هم واقعا وضعیت تاسفباری بود. اینجاها به همه چیز شبیه اند جز بیمارستان. نه پرستارها به کارشان می رسند و نه دکتری که جواب درستی بدهد. باید وسواس این را هم داشته باشی که نکند کم توجهی کنند و وضع بدتر شود.
زن حامله ای را آورده بودند که ظاهرا قلب جنین هشت ماهه نمی زند. رزیدنت بررسی کرده بود اما می گفت برو شنبه -دو روز دیگر- بیا که استادم باشد و نظر قطعی و دقیقی بدهد!
با این اوصاف و دوندگی ها، پویاهه با آن لباس و پوتین سربازی به مرده متحرکی می ماند که انگار همین الان از بی خوابی و خستگی غش می کند. اما خوب روحیه اش را حفظ کرده و به اوضاع مسلط شده بود. امیدوارم "پدرجان" هر چه سریعتر خوب شوند.
امشب که از بیمارستان برمی گشتم به این فکر می کردم که این سلامتی هم نعمتی است که تا پایمان به بیمارستان باز نشده شاید قدرش را ندانیم.
این مقدمه را گفتم که به این موضوع بپردازم که امروز صبح پدر پویاهه تصادف کرده است. متاسفانه یکی از دوستانشان فوت می کند و حال نفر دیگر هم مساعد نیست. آقای حشمتی نیز از ناحیه سر و پا دچار ضربه دیدگی و شکستگی شده است.
تصادف حدود 8 صبح اتفاق می افتد.در ابتدا به بیمارستان امیر المومنین سپیدار منتقلشان می کنند. پس از آن برای عکس برداری و سی تی اسکن به بیمارستان گلستان، یعنی تقریبا از شرق به غرب شهر.
پس از عکس برداری هم به بیمارستان امام. تا دکتر اورتوپد -رزیدنت البته- بیاید و عکسها را ببیند و بستری شود ساعت از 5 عصر هم گذشته بود. تا 10 شب هم درگیر این بودند که یک دکتر درست و حسابی پیدا بشود و نظر دقیقی بدهد.
پویاهه می گفت انتقال از بیمارستانی به بیمارستان دیگر با آمبولانسی صورت می گرفت که آدم سالم را مریض تحویل می داد و حسابی در این رفت و آمدها پدر اذیت شده اند.
در بیمارستان هم واقعا وضعیت تاسفباری بود. اینجاها به همه چیز شبیه اند جز بیمارستان. نه پرستارها به کارشان می رسند و نه دکتری که جواب درستی بدهد. باید وسواس این را هم داشته باشی که نکند کم توجهی کنند و وضع بدتر شود.
زن حامله ای را آورده بودند که ظاهرا قلب جنین هشت ماهه نمی زند. رزیدنت بررسی کرده بود اما می گفت برو شنبه -دو روز دیگر- بیا که استادم باشد و نظر قطعی و دقیقی بدهد!
با این اوصاف و دوندگی ها، پویاهه با آن لباس و پوتین سربازی به مرده متحرکی می ماند که انگار همین الان از بی خوابی و خستگی غش می کند. اما خوب روحیه اش را حفظ کرده و به اوضاع مسلط شده بود. امیدوارم "پدرجان" هر چه سریعتر خوب شوند.
امشب که از بیمارستان برمی گشتم به این فکر می کردم که این سلامتی هم نعمتی است که تا پایمان به بیمارستان باز نشده شاید قدرش را ندانیم.
دوستی در ذیل مطلبی از وبلاگم در بالاترین آورده است :
«جناب مدیر گرامی "بالاترین"، شما که می فرمایید مواظب کسانی باید بود که مفت به سایت های خود لینک می دهند و باید آی دی های آنان را حذف کرد، چرا کاری نمیکنید.
این بشر -خوب است نگفت جانور- با این وبلاگش که روزی 100 تا نهایتا بیننده دارد با هزار آی دی و رای های زیادی که به خود می دهد، روزی 3، 4 بار باید مطلب خنده دارش را در "بالاترین" ببینیم.
این آقا با همین نام در سایت "صبحانه" هم یوزر دارد و پدر آن بدبخت ها را هم در آورده. یکی جلوی این ندید بدید را بگیرد که فکر نکند سایت درپیتش پربیننده است!!!»
جالب است اشاره کنم که همین ادعا را نیز در قسمت نظرات یکی از مطالبم تکرار کرده اند. گرچه به باور من ادعایشان محترم است و پاسخ ندادن شایسته تر اما بخاطر تکرار مکرر این موضوع توسط ایشان توضیحاتی را ضروری می دانم.
فکر می کنم بالاترین محل قضاوت شدن است، آن هم به دست کسانی از جنس خودمان و حتی مخالفانی از این جنس. بدون خودسانسوری و اعمال سلیقه. من بالاترین را اینگونه باور کردم.
از سوی دیگر چه اهمیتی دارد که وبلاگ من 20 و یا 2000 بازدیدکننده داشته باشد. وبلاگهای اروتیکی را می شناسم که بیش از ده هزار ویزیتور در روز دارند اما آیا می توان گفت آنها از همه وبلاگهای دیگر بهترند.
وبلاگی را سراغ دارم با متوسط 20 بازدیدکننده در روز به اعتقاد من جز 5 وبلاگ برتر وبلاگستان فارسی است که تاکنون دیده ام.
گاهی شک می کنم که چه اهمیتی دارد که این چیزها را می نویسم. گاهی فکر می کنم که آیا این جمهوری را آفریدم تنها برای ارضای حس جاه طلبی و خودپسندی ام و یا در پی جایی بودم برای نوشتن از چیزهایی که دوست دارم و بیزاری بجویم ازآن چیزهایی که آزارم می دهند.
با این اوصاف متهم می شوم به اینکه با "هزار آی دی" به خودم رای می دهم و چه و چه، که اثبات و نفی آن از هر کاری ساده تر است. به رای چند مطلبم مراجعه کنید و با چک کردن کاربران آنها، بررسی کنید که چند نفرآنها در پروفایلشان وبلاگها خود را معرفی کرده اند.
دوست عصبانی من! آری من با اسم واقعی خودم در این اتاق شیشه ای می نویسم از آن چیزهایی که اعتقاد دارم، و نفی می کنم آنچه را که باور ندارم. گاهی نیز می ترسم از عاقبت این رک گویی ها ونهاد نا آرامم .
اما یاد نگرفته ام پشت هیچ نقابی پنهان شوم. هر جای دیگر هم اینگونه ام. دراین دنیای مجازی با هر اسمی صبحانه، بالاترین و یا بلاگ نیوز و ...آنگونه که در دنیای واقعی خودم هستم. با تمامی کاستی ها و کج فهمی هایم شاید.
در هر حال امیدوارم که انتقادتان از سر بغض نباشد و واقعا فکر کنید من مرتب اشتباهی شده ام. اگر هم محتوای مطالب وبلاگ درپیتم" تا این حد ناراحت تان می کند بهتر است خودتان را اذیت نکنید از خیر خواندنشان بگذرید.
پاورقی:
بدترین کار در زندگی برایم دفاع از حق خودم است که اتفاقا اصلا بلد نیستم. درست مثل اولین باری که به عنوان مدیر مسوول روزنامه ی اصلاحات آن روزهای دانشگاهمان که بعدا اسمش جمهور شد و در نهایت تعطیلش کردند به کمیته ی انظباطی رفتم. و دوبار دیگر به دلایل مختلف که هر بار هم محکوم شدم.
اصلا از تبرئه خودم موقتی که می دانم بالاخره گناهی هست که مرتکب شده ام گرچه بخاطر آن نیست که قضاوت می شوم، بیزارم. از آلوده کردن اینجا به خودستایی و تلاش برای تطهیر خودم هم از همه ی دوستان پوزش می خواهم. منی که هیچکس هم نیستم.
«جناب مدیر گرامی "بالاترین"، شما که می فرمایید مواظب کسانی باید بود که مفت به سایت های خود لینک می دهند و باید آی دی های آنان را حذف کرد، چرا کاری نمیکنید.
این بشر -خوب است نگفت جانور- با این وبلاگش که روزی 100 تا نهایتا بیننده دارد با هزار آی دی و رای های زیادی که به خود می دهد، روزی 3، 4 بار باید مطلب خنده دارش را در "بالاترین" ببینیم.
این آقا با همین نام در سایت "صبحانه" هم یوزر دارد و پدر آن بدبخت ها را هم در آورده. یکی جلوی این ندید بدید را بگیرد که فکر نکند سایت درپیتش پربیننده است!!!»
جالب است اشاره کنم که همین ادعا را نیز در قسمت نظرات یکی از مطالبم تکرار کرده اند. گرچه به باور من ادعایشان محترم است و پاسخ ندادن شایسته تر اما بخاطر تکرار مکرر این موضوع توسط ایشان توضیحاتی را ضروری می دانم.
فکر می کنم بالاترین محل قضاوت شدن است، آن هم به دست کسانی از جنس خودمان و حتی مخالفانی از این جنس. بدون خودسانسوری و اعمال سلیقه. من بالاترین را اینگونه باور کردم.
از سوی دیگر چه اهمیتی دارد که وبلاگ من 20 و یا 2000 بازدیدکننده داشته باشد. وبلاگهای اروتیکی را می شناسم که بیش از ده هزار ویزیتور در روز دارند اما آیا می توان گفت آنها از همه وبلاگهای دیگر بهترند.
وبلاگی را سراغ دارم با متوسط 20 بازدیدکننده در روز به اعتقاد من جز 5 وبلاگ برتر وبلاگستان فارسی است که تاکنون دیده ام.
گاهی شک می کنم که چه اهمیتی دارد که این چیزها را می نویسم. گاهی فکر می کنم که آیا این جمهوری را آفریدم تنها برای ارضای حس جاه طلبی و خودپسندی ام و یا در پی جایی بودم برای نوشتن از چیزهایی که دوست دارم و بیزاری بجویم ازآن چیزهایی که آزارم می دهند.
با این اوصاف متهم می شوم به اینکه با "هزار آی دی" به خودم رای می دهم و چه و چه، که اثبات و نفی آن از هر کاری ساده تر است. به رای چند مطلبم مراجعه کنید و با چک کردن کاربران آنها، بررسی کنید که چند نفرآنها در پروفایلشان وبلاگها خود را معرفی کرده اند.
دوست عصبانی من! آری من با اسم واقعی خودم در این اتاق شیشه ای می نویسم از آن چیزهایی که اعتقاد دارم، و نفی می کنم آنچه را که باور ندارم. گاهی نیز می ترسم از عاقبت این رک گویی ها ونهاد نا آرامم .
اما یاد نگرفته ام پشت هیچ نقابی پنهان شوم. هر جای دیگر هم اینگونه ام. دراین دنیای مجازی با هر اسمی صبحانه، بالاترین و یا بلاگ نیوز و ...آنگونه که در دنیای واقعی خودم هستم. با تمامی کاستی ها و کج فهمی هایم شاید.
در هر حال امیدوارم که انتقادتان از سر بغض نباشد و واقعا فکر کنید من مرتب اشتباهی شده ام. اگر هم محتوای مطالب وبلاگ درپیتم" تا این حد ناراحت تان می کند بهتر است خودتان را اذیت نکنید از خیر خواندنشان بگذرید.
پاورقی:
بدترین کار در زندگی برایم دفاع از حق خودم است که اتفاقا اصلا بلد نیستم. درست مثل اولین باری که به عنوان مدیر مسوول روزنامه ی اصلاحات آن روزهای دانشگاهمان که بعدا اسمش جمهور شد و در نهایت تعطیلش کردند به کمیته ی انظباطی رفتم. و دوبار دیگر به دلایل مختلف که هر بار هم محکوم شدم.
اصلا از تبرئه خودم موقتی که می دانم بالاخره گناهی هست که مرتکب شده ام گرچه بخاطر آن نیست که قضاوت می شوم، بیزارم. از آلوده کردن اینجا به خودستایی و تلاش برای تطهیر خودم هم از همه ی دوستان پوزش می خواهم. منی که هیچکس هم نیستم.
حنیف و ریتا و امین نازنین مرا به بازی شب یلدا دعوت کرده اند.
در مورد این بازی توضیحات کامل تر را در وبلاگ سلمان بخوانید که ظاهرا جرقه ی بازی از آنجا آغاز شده است. اما
توضیح مختصر بدهم که شما باید ۵ خصوصیت و یا نکته در مورد خودتان که احتمالا
خوانندگان وبلاگتان نمی دانند را بنویسید و در انتها ۵ نفر را برای ادامه ی این
بازی معرفی کنید.
اما ۵ تا از کارها و اتفاقات زندگی ام که شاید خیلی ها ندانند:
1- بدترین جنایت ۲۷ سال زندگی ام -البته نه این اواخر- بر می گردد به سانسور کتاب "زنگها برای که به صدا در می آیند" ارنست همینگوی. اوایل دوران راهنماییم بود و بچه مسجدی. این کتاب را که خواندم در اقدامی انقلابی قسمتهای مستهجنش را سوزانم. حالا مثل ... پشیمانم! جالب آنکه همزمان کتاب "اعترافات" روسو را هم می خواندم که شانس آورد و هنوز سالم است.
2- دوم دبیرستان با همکاری برادر کوچکترم با تقلید صدای دختر، زنگ می زدیم به همکلاسی هایم. چند ماهی این روال ادامه داشت و تقریبا همه ی کلاس سرکار بودند. تازه با اعتماد بنفس قرار هم می گذاشتیم و البته دختری سر قرار حاضر نمی شد. تا اینکه ماجرا لو رفت و بقیه اش را حدس بزنید...!
3- سال آخر دبیرستان من مصادف بود با انتخابات ریاست جمهوری دوره ی هفتم. در ابتدا از ناطق نوری خوشم می آمد مطمئن بوم به او رای خواهم داد. تا اینکه روزی که حرفهای خاتمی را شنیدم در میزگردی با دیگر کاندیداها و مجری هم فکر کنم دکتر نهاوندیان بود. از همانجا جرقه ی انحراف از صراط مستقیم زده شد و شدیم اصلاح طلب!
4- در دوران تحصیلم در دانشگاه دوبار تعلیق شدم. اولی در زمان دبیری ام در کانون دانشجویان دانشگاه بود که بعدا هم منحلش کردند. در حکم نوشته بودند بخاطر ایجاد اغتشاش آموزشی با ایراد سخنرانی در تجمع غیر قانونی دانشجویان. ولی در جلسه ی کمیته ی انظباطی ۱۲ مورد اتهامی مطرح شد از جمله ی عدم التزام و اعتقاد به ولایت فقیه ، ایجاد آشوب و درگیری در خارج از دانشگاه، تبلیغ گروههای مخالف نظام از جمله ملی مذهبی ها و نهضت آزادی، شعار علیه مسولان نظام و...! آنقدر اتهامات احمقانه و بدون مدرک بود که در جلسه ی دوم کمیته اصلا صحبتی از آنها نشد.
علت دومین محرومیت از تحصیلم شرم آور است. در همان زمان که تعلیق بودم بچه های کانون اردویی را برگزارکردند و با اصرار و تهدید مرا هم بردند. "یکسال و چند ماه بعد" اعلام شد که اردو مجوز نداشته و ده نفر از ۳۲ نفر شرکت کننده اردو "سه ترم" تعلیق شدند. با دو درجه تخفیف به یک ترم تقلیل یافت. در نهایت هم ۹ نفر را بخشیدند و تنها من مشمول محرومیت شدم!
در حکمم نوشته شده بود به جرم حضور در اردوی بدون مجوز و مختلط -ما که با اتوبوس دانشگاه رفتیم- در روز عاشورا و انجام کارهای خلاف شرع!! اردو مختلط بود اما حتی نزدیک عاشورا هم نبود تازه کدام عمل خلاف شرعی را یک نفره انجام می دهند!!
5- من به شکل باور نکردنی عاشق هر چیزی هستم که کاکائو داشته باشد. بستنی شکلاتی، انواع شکلات مثل هوبی ، مترو ، مارس اسنیکرز، و مهمتر از همه روزی ۲ لیتر شیرکاکائو می خورم. باور کنید براحتی می شود با یک بسته شکلات مرا گول زد. البته تا زمانی که شکلاتها تمام نشود!
برای ادامه ی این بازی من هم ۵ نفر را معرفی می کنم. امیدوارم که تکراری نباشند: پوتین، پویاهه، گناهکار، نیم بطر عرق نعنا ، حُس شعر.
پاورقی:
» ایران بالاخره تحریم شد [آفتاب]
» وبلاگ علیه فراموشی [هنوز]
اما ۵ تا از کارها و اتفاقات زندگی ام که شاید خیلی ها ندانند:
1- بدترین جنایت ۲۷ سال زندگی ام -البته نه این اواخر- بر می گردد به سانسور کتاب "زنگها برای که به صدا در می آیند" ارنست همینگوی. اوایل دوران راهنماییم بود و بچه مسجدی. این کتاب را که خواندم در اقدامی انقلابی قسمتهای مستهجنش را سوزانم. حالا مثل ... پشیمانم! جالب آنکه همزمان کتاب "اعترافات" روسو را هم می خواندم که شانس آورد و هنوز سالم است.
2- دوم دبیرستان با همکاری برادر کوچکترم با تقلید صدای دختر، زنگ می زدیم به همکلاسی هایم. چند ماهی این روال ادامه داشت و تقریبا همه ی کلاس سرکار بودند. تازه با اعتماد بنفس قرار هم می گذاشتیم و البته دختری سر قرار حاضر نمی شد. تا اینکه ماجرا لو رفت و بقیه اش را حدس بزنید...!
3- سال آخر دبیرستان من مصادف بود با انتخابات ریاست جمهوری دوره ی هفتم. در ابتدا از ناطق نوری خوشم می آمد مطمئن بوم به او رای خواهم داد. تا اینکه روزی که حرفهای خاتمی را شنیدم در میزگردی با دیگر کاندیداها و مجری هم فکر کنم دکتر نهاوندیان بود. از همانجا جرقه ی انحراف از صراط مستقیم زده شد و شدیم اصلاح طلب!
4- در دوران تحصیلم در دانشگاه دوبار تعلیق شدم. اولی در زمان دبیری ام در کانون دانشجویان دانشگاه بود که بعدا هم منحلش کردند. در حکم نوشته بودند بخاطر ایجاد اغتشاش آموزشی با ایراد سخنرانی در تجمع غیر قانونی دانشجویان. ولی در جلسه ی کمیته ی انظباطی ۱۲ مورد اتهامی مطرح شد از جمله ی عدم التزام و اعتقاد به ولایت فقیه ، ایجاد آشوب و درگیری در خارج از دانشگاه، تبلیغ گروههای مخالف نظام از جمله ملی مذهبی ها و نهضت آزادی، شعار علیه مسولان نظام و...! آنقدر اتهامات احمقانه و بدون مدرک بود که در جلسه ی دوم کمیته اصلا صحبتی از آنها نشد.
علت دومین محرومیت از تحصیلم شرم آور است. در همان زمان که تعلیق بودم بچه های کانون اردویی را برگزارکردند و با اصرار و تهدید مرا هم بردند. "یکسال و چند ماه بعد" اعلام شد که اردو مجوز نداشته و ده نفر از ۳۲ نفر شرکت کننده اردو "سه ترم" تعلیق شدند. با دو درجه تخفیف به یک ترم تقلیل یافت. در نهایت هم ۹ نفر را بخشیدند و تنها من مشمول محرومیت شدم!
در حکمم نوشته شده بود به جرم حضور در اردوی بدون مجوز و مختلط -ما که با اتوبوس دانشگاه رفتیم- در روز عاشورا و انجام کارهای خلاف شرع!! اردو مختلط بود اما حتی نزدیک عاشورا هم نبود تازه کدام عمل خلاف شرعی را یک نفره انجام می دهند!!
5- من به شکل باور نکردنی عاشق هر چیزی هستم که کاکائو داشته باشد. بستنی شکلاتی، انواع شکلات مثل هوبی ، مترو ، مارس اسنیکرز، و مهمتر از همه روزی ۲ لیتر شیرکاکائو می خورم. باور کنید براحتی می شود با یک بسته شکلات مرا گول زد. البته تا زمانی که شکلاتها تمام نشود!
برای ادامه ی این بازی من هم ۵ نفر را معرفی می کنم. امیدوارم که تکراری نباشند: پوتین، پویاهه، گناهکار، نیم بطر عرق نعنا ، حُس شعر.
پاورقی:
» ایران بالاخره تحریم شد [آفتاب]
» وبلاگ علیه فراموشی [هنوز]
امشب طولانی ترین شب سال خواهد بود. شب یلدا. یکم دی ماه هم سالروز اولین نوشته ی من است در جمهوری که تقریبا به مدت دوسال در بلاگفا داشتم. اما تولد رسمی جمهور بر می گردد به 29 اسفند ماه 1381 در پرشین بلاگ.
از بررسی و سوابق و تاریخ تولدهای مختلف -که یکجوری مثل شناسنامه است که 23 شهریور تولد را ثبت کرده در حالی که متولد یکم مرداد هستم- بگذریم دست به دامان لسان الغیب حافظ شیراز شدم. و این وصف الحال امشبم:
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود،
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود.
رندی آموز و کرم کن، که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود!
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل، خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود.
◘
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود.
دوش می گفت که : «فردا بدهم کام دلت»-
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود!
◘
دردمندی که کند درد، نهان پیش طبیب
درد او بی سببی قابل درمان نشود.
هر که در پیش بتان بر سر جان می لرزد
بی تکلف تن او لایق قربان نشود.
ذره را تا نبود همت عالی، حافظ!
طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود.
پاورقی:
» عکس: پنجره [نگاتیو]
از بررسی و سوابق و تاریخ تولدهای مختلف -که یکجوری مثل شناسنامه است که 23 شهریور تولد را ثبت کرده در حالی که متولد یکم مرداد هستم- بگذریم دست به دامان لسان الغیب حافظ شیراز شدم. و این وصف الحال امشبم:
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود،
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود.
رندی آموز و کرم کن، که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود!
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل، خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود.
◘
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود.
دوش می گفت که : «فردا بدهم کام دلت»-
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود!
◘
دردمندی که کند درد، نهان پیش طبیب
درد او بی سببی قابل درمان نشود.
هر که در پیش بتان بر سر جان می لرزد
بی تکلف تن او لایق قربان نشود.
ذره را تا نبود همت عالی، حافظ!
طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود.
پاورقی:
» عکس: پنجره [نگاتیو]
چند ساعتی بیشتر نیست که از تهران برگشته ام. بهانه ی اصلی این سفر شرکت در جلسه ی وبلاگ نویسان بود که با حضور برخی کاندیداهای ائتلاف اصلاح طلبان انتخابات شورای شهر تهران برگزار شد.
نفس برگزاری این جلسه ی خیلی خوب بود. اینکه وبلاگ نویسان دیده شوند و نسب به آنها درک درستی ایجاد شود.حالا چه مقدار موثر باشد و به بهبود وضعیت موجود کمک کند، زمان بهترین قضاوت کننده است.
لینکهای مربوط به جلسه را در پاورقی آوره ام که خواندنشان خالی از لطف نیست. به علاوه ی فیلم کوتاهی از سالن محل برگزاری، البته پیش از آغاز مراسم.
اما از تمام این مسائل مهمتر برای من دیدن دوستانی بود که بیشتر از روی وبلاگ هایشان می شناختم. این را مدیون حنیف هستم که در این سفر حسابی خسته اش کردم.
در این جلسه گفتگو با علی اصغر سید آبادی به دلم نشست به قدر نوشته های شیوایش، کلامش گوش نواز است. دیدن امشاسپدان و گپ کوتاهی که با هم داشتیم هم در نوع خود جالب بود.
فواد خاک نژاد که مرشد و ماگاریتا را تعطیل کرده و قورباغه باز شده، هم از سمنان آمده بود. سیامک قاسمی ، آرش غفوری ، الپر ، سهام الدین بورقانی و محمدعاملی نازنین را هم دیدم.
نفس برگزاری این جلسه ی خیلی خوب بود. اینکه وبلاگ نویسان دیده شوند و نسب به آنها درک درستی ایجاد شود.حالا چه مقدار موثر باشد و به بهبود وضعیت موجود کمک کند، زمان بهترین قضاوت کننده است.
لینکهای مربوط به جلسه را در پاورقی آوره ام که خواندنشان خالی از لطف نیست. به علاوه ی فیلم کوتاهی از سالن محل برگزاری، البته پیش از آغاز مراسم.
اما از تمام این مسائل مهمتر برای من دیدن دوستانی بود که بیشتر از روی وبلاگ هایشان می شناختم. این را مدیون حنیف هستم که در این سفر حسابی خسته اش کردم.
در این جلسه گفتگو با علی اصغر سید آبادی به دلم نشست به قدر نوشته های شیوایش، کلامش گوش نواز است. دیدن امشاسپدان و گپ کوتاهی که با هم داشتیم هم در نوع خود جالب بود.
فواد خاک نژاد که مرشد و ماگاریتا را تعطیل کرده و قورباغه باز شده، هم از سمنان آمده بود. سیامک قاسمی ، آرش غفوری ، الپر ، سهام الدین بورقانی و محمدعاملی نازنین را هم دیدم.
This album is powered by
BubbleShare
آلبوم فوق عکس دوستانی است که نامش در بالا آمده به انضمام محمدرضا خاتمی ، احمد بورقانی، مسجد جامعی، هادی حیدری و البته شیخ دوست داشتنی وبلاگستان محمد علی ابطحی.
پاورقی:
» تهران آبروی ماست [هنوز]
» درباره ی جلسه ی بلاگرها [حنیف]
» وبلاگنویسان و کاندیداهای اصلاح طلب [وب نوشت]
» جلسه ی وبلاگ نویس ها و ... [رازنو]
» در جلسه اتفاق خاصی نیفتاد [قورباغه باز]
» ویدیو: پیش از دستور [هشت میلیمتری]
» عکس: آسمان ابری [نگاتیو]
پاورقی:
» تهران آبروی ماست [هنوز]
» درباره ی جلسه ی بلاگرها [حنیف]
» وبلاگنویسان و کاندیداهای اصلاح طلب [وب نوشت]
» جلسه ی وبلاگ نویس ها و ... [رازنو]
» در جلسه اتفاق خاصی نیفتاد [قورباغه باز]
» ویدیو: پیش از دستور [هشت میلیمتری]
» عکس: آسمان ابری [نگاتیو]
گاهی برای دلم اینجا هم می نویسم. چند روز پیش بود که نوشتم:
«شروعش با تو. توی یک تابستان داغ، کمی داغتر از تن تبدارت بود. چه کسی گفت: "عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش" نکوشیدم! نه؟ و حالا فكر مي كنم مگر تفاوتی هم دارد.
به باور من دروغ، شروع آفرینش بود. وقتی که از سیب منع شدیم و حالا تکرار هر روزه ی این آغاز، یادآور چیزهای خوبی است که دیگر نداریمشان. حتی خودمان را می گویم.»
فیروزه ی نازنین در زیر آن متن شعری نوشته بود که قرار شد در اینجا نقلش کنم. نظرم را پیشتر به ایشان گفته ام پس اینجا قضاوت را می گذارم به عهده ی خوانندگان.
وای حوا !
چه گناهکارانه به تو حسودی ام می شود
نمی دانم اگر من تو بودم
یا جای تو بودم
آیا آن قدر جسور بودم که همپای آدم میوه بچینم؟
که گندم درو کنم؟
وای حوا !
کاش ذره ای
کمی، حتی خیالی
جسارت تو را داشتم
اینجا! روی زمین،
اگر همه چیز هم منعت شده باشد
باز هم نمی توانی هبوط کنی.
اینجا همه چیز خود هبوط است
همه چیز.
«شروعش با تو. توی یک تابستان داغ، کمی داغتر از تن تبدارت بود. چه کسی گفت: "عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش" نکوشیدم! نه؟ و حالا فكر مي كنم مگر تفاوتی هم دارد.
به باور من دروغ، شروع آفرینش بود. وقتی که از سیب منع شدیم و حالا تکرار هر روزه ی این آغاز، یادآور چیزهای خوبی است که دیگر نداریمشان. حتی خودمان را می گویم.»
فیروزه ی نازنین در زیر آن متن شعری نوشته بود که قرار شد در اینجا نقلش کنم. نظرم را پیشتر به ایشان گفته ام پس اینجا قضاوت را می گذارم به عهده ی خوانندگان.
وای حوا !
چه گناهکارانه به تو حسودی ام می شود
نمی دانم اگر من تو بودم
یا جای تو بودم
آیا آن قدر جسور بودم که همپای آدم میوه بچینم؟
که گندم درو کنم؟
وای حوا !
کاش ذره ای
کمی، حتی خیالی
جسارت تو را داشتم
اینجا! روی زمین،
اگر همه چیز هم منعت شده باشد
باز هم نمی توانی هبوط کنی.
اینجا همه چیز خود هبوط است
همه چیز.
طبق وعده ای که داده بودم، ویدیو بلاگ جمهور آماده شد. اسمش را از -Shutter به معنی دیافراگم- تغییر دادم به "هشت میلیمتری". همنام فلیم 8mm با بازی درخشان نیکلاس کیج ساخته شده به سال 1999 .
8 میلیمتری های من یک کار کاملا آماتوری خواهد بود. فیلمهای کوتاهی که با گوشی موبایل تهیه می شود و با نرم افزارهای ساده صدا گذاری و ادیت می گردد.اولین تجربه ام را در این زمینه ببینید و نظرتان را برای بهتر شدن کار بیان کنید.
پویاهه که قالب وبلاگش سر و شکل تازه ای هم یافته است دوباره هوای نوشتن کرده. البته جدای دست نوشته هایش در بچه های پنجشنبه که همچنان به قوت خود باقی است.
همیشه نوشته هایش را دوست داشتم گرچه او نسبت به خودش همیشه کم لطف است. شاید هم شکسته نفسی می کنم این رفیق شفیقمان. در هر حال امیدوارم موفق باشد.
پاورقی:
» ویدیو : اکشن [8mm]
» عکس : مزروعی کوچک [نگاتیو]
8 میلیمتری های من یک کار کاملا آماتوری خواهد بود. فیلمهای کوتاهی که با گوشی موبایل تهیه می شود و با نرم افزارهای ساده صدا گذاری و ادیت می گردد.اولین تجربه ام را در این زمینه ببینید و نظرتان را برای بهتر شدن کار بیان کنید.
پویاهه که قالب وبلاگش سر و شکل تازه ای هم یافته است دوباره هوای نوشتن کرده. البته جدای دست نوشته هایش در بچه های پنجشنبه که همچنان به قوت خود باقی است.
همیشه نوشته هایش را دوست داشتم گرچه او نسبت به خودش همیشه کم لطف است. شاید هم شکسته نفسی می کنم این رفیق شفیقمان. در هر حال امیدوارم موفق باشد.
پاورقی:
» ویدیو : اکشن [8mm]
» عکس : مزروعی کوچک [نگاتیو]
تلاشی در جهت حذف مجازات سنگسار از قانونی مجازات اسلامی ایران آغاز شده است. فکر می کنم اکثر کسانی که بتوانند برای یک بار فیلم اینگونه مجازاتها -سنگسار، قطع دست ، پا و سر- را نگاه کنند، حس انزجاری نسبت به این میزان خشونت در خود احساس نمایند.
مجازات روشی در کاهش میزان جرائم است. تنها نفس مجازات نیست که اهمیت دارد مهم تاثیر آن بر سلامت جامعه است و به اعتقاد من بيش از آنكه اینگونه مجازاتها درمانگر باشد، بلعکس بشدت به روان جامعه صدمه وارد می کند.
برای اطلاع و حمایت از کمپین حذف مجازات سنگسار -و امضای پتیشن- می توانید به سایت میدان زنان مراجعه نمایید.
سایت انتخاب بخشهایی از مصاحبه ی زهرا امیر ابراهیمی با نشریه "بانی سینما" را به چاپ رسانده که در آن ضمن تکذیب ادعاهای های مربوط به انتساب فیلم روابط جنسی به ایشان، اعلام نموده اند که با بازی دریک تئاتر فعالیت هنری خود را از سر خواهند گرفت.
در ادامه ی این گزارش آمده است که گروهی با عنوان RESCUE SQUAD [گروه نجات] -که توضیحی در مورد ماهیت و نوع فعالیتشان داده نشده- با مقایسه 85 فرم از فیلم مذکور و عکسها وفیلمهایی از خانم زهرا امیر ابراهیمی دلایل تبرئه ایشان را به مقامات مسوول ارائه نموده اند.[+]
جالب است که بدانید برخی در نظرات خود در پایین این خبر -و همچنین اخبار مربوط به خانم زهرا ابراهیمی- خواستار اعدام منتشر کننده ی فیلم بودند. مجازاتی که ظاهرا برای این جرم بیش از حد سختگیرانه است. واقعا معجون حس انزجاری تا این حد از این عمل با حرص و ولع برای تماشای فیلم، در نوع خود بی نظیر است.
با پویاهه نشسته بودیم به تماشای کارون. هوای خنک و شاید تا حدودی سرد پس از باران پاییزی و زیبایی و آرامش پارک ساحلی و صحبتی که گل انداخته بود.
احساس کردم که موجی از پشت سرمان گذشت و صدایی که از ما دور بود شاید. به پویاهه گفتم که بمب بود، شاید هم نه. صحبتمان ادامه یافت در مورد بمبی که دوشب پیش روبروی خانه شان منفجر شده بود و حس پس از انفجار. [+]
به خانه که برگردم شب از نیمه گذشت بود. چند دقیقه ای بعد هم پدر و مادر آمدند. ظاهرا آنها هم صدا را شنیده بودند و از ترس اینکه من هنوز برنگشته ام آمده بودند ببینند که چه شده -لعنت به قعطی موبایل!- ظاهرا امشب -یکشنبه شب- نیز بمب دیگری منفجر شده است.
مادر نفرین می کرد و می گفت باید از امروز بازهم بترسیم و منتظر باشیم که هر روز خبر ناگواری بدهند و من فکر کردم به کلام دوست عزیزی که برایم نوشته بود: « آری! انتخاباتی در پیش است» .
پاورقی:
» عکس: زرد قناری [نگاتیو]
» سناریویی به نام زهره [+]
» استارت انتخابات [حنیف]
مجازات روشی در کاهش میزان جرائم است. تنها نفس مجازات نیست که اهمیت دارد مهم تاثیر آن بر سلامت جامعه است و به اعتقاد من بيش از آنكه اینگونه مجازاتها درمانگر باشد، بلعکس بشدت به روان جامعه صدمه وارد می کند.
برای اطلاع و حمایت از کمپین حذف مجازات سنگسار -و امضای پتیشن- می توانید به سایت میدان زنان مراجعه نمایید.
سایت انتخاب بخشهایی از مصاحبه ی زهرا امیر ابراهیمی با نشریه "بانی سینما" را به چاپ رسانده که در آن ضمن تکذیب ادعاهای های مربوط به انتساب فیلم روابط جنسی به ایشان، اعلام نموده اند که با بازی دریک تئاتر فعالیت هنری خود را از سر خواهند گرفت.
در ادامه ی این گزارش آمده است که گروهی با عنوان RESCUE SQUAD [گروه نجات] -که توضیحی در مورد ماهیت و نوع فعالیتشان داده نشده- با مقایسه 85 فرم از فیلم مذکور و عکسها وفیلمهایی از خانم زهرا امیر ابراهیمی دلایل تبرئه ایشان را به مقامات مسوول ارائه نموده اند.[+]
جالب است که بدانید برخی در نظرات خود در پایین این خبر -و همچنین اخبار مربوط به خانم زهرا ابراهیمی- خواستار اعدام منتشر کننده ی فیلم بودند. مجازاتی که ظاهرا برای این جرم بیش از حد سختگیرانه است. واقعا معجون حس انزجاری تا این حد از این عمل با حرص و ولع برای تماشای فیلم، در نوع خود بی نظیر است.
با پویاهه نشسته بودیم به تماشای کارون. هوای خنک و شاید تا حدودی سرد پس از باران پاییزی و زیبایی و آرامش پارک ساحلی و صحبتی که گل انداخته بود.
احساس کردم که موجی از پشت سرمان گذشت و صدایی که از ما دور بود شاید. به پویاهه گفتم که بمب بود، شاید هم نه. صحبتمان ادامه یافت در مورد بمبی که دوشب پیش روبروی خانه شان منفجر شده بود و حس پس از انفجار. [+]
به خانه که برگردم شب از نیمه گذشت بود. چند دقیقه ای بعد هم پدر و مادر آمدند. ظاهرا آنها هم صدا را شنیده بودند و از ترس اینکه من هنوز برنگشته ام آمده بودند ببینند که چه شده -لعنت به قعطی موبایل!- ظاهرا امشب -یکشنبه شب- نیز بمب دیگری منفجر شده است.
مادر نفرین می کرد و می گفت باید از امروز بازهم بترسیم و منتظر باشیم که هر روز خبر ناگواری بدهند و من فکر کردم به کلام دوست عزیزی که برایم نوشته بود: « آری! انتخاباتی در پیش است» .
پاورقی:
» عکس: زرد قناری [نگاتیو]
» سناریویی به نام زهره [+]
» استارت انتخابات [حنیف]
ماجرای فیلم رابطه ی جنسی زهرا امیر ابراهیمی وقتی جالب می شود که دادستان تهران شخصا می خواهد قضیه را پیگیری کند. جالب است بدانید بنگاه خبرپراکنی بی بی سی نیز خبر انتشار این فیلم را در وب سایت خود نقل نموده و به موارد مشابه آن اشاره كرده است.[+]
رسانه های رسمی کشور نیز که بنظر می رسد سوژه ی داغی پیدا کرده اند گرچه در مذمت این ماجرا قلم فرسایی می کنند اما به نوعی همچنان این موضوع را در کانون توجهات عمومی قرار داده اند. اقدامات این چنینی است که احتمال وجود سناریویی از پیش طراحی شده را دامن می زند.[سناریویی به نام زهره]
حسین درخشان در توضیح مدعی شده که بعلت عدم پرداخت مطالباتش از سوی مدیران روزآنلاین اقدام به تعطیلی این سایت نموده است.
گرچه با توجه به عدم رد این مطلب از سوی مدیران روز، دلایلش ممکن است تا حدودی قابل قبول باشد اما فکر می کنم اگر مدیران این مجله ی اینترنتی از درج چندین مطلب درخشان در این وب سایت جلوگیری نمی نمودند این اتفاق رخ نمی داد.
می توان حدس زد که حسین درخشان در سفر اخیرش به تهران و بازدداشت چند ساعته دسته گلی آب داده که خواسته و ناخواسته اینگونه به خوش رقصی مشغول است. نکند فیلمی هم از ایشان تهیه شده باشد!
شاید در پستی جداگانه در مورد بخش های مختلف این وبلاگ نوشتم. البته این موضوع موکول می شود به تکمیل شدن جمهور و راه اندازی بخش "Works" و "Shutter" .
فعلا بسنده می کنم به این موارد که در منو زیر لوگو در بخش Photo می توانید فتوبلاگم را با عنوان نگاتیو ببینید. در قسمت Links مجموعه ای از لینک سایتهای خبری ، فرهنگی هنری ، جعبه ابزار اینترنتی و فیلتر شکن مهیا شده که به مرور تکمیل می شود.
قسمت "Works" هم مربوط است به کارهای گرافیکی من شامل لوگوها، پوسترها، مجلات، فلکسی، وب سایت ها، و سایر موارد که فعلا غیر فعال است. بخش "Shutter" که بزودی راه اندازی می شود اختصاص دارد به ویدیوهایی که با دوربین موبایل تهیه نموده ام.
رسانه های رسمی کشور نیز که بنظر می رسد سوژه ی داغی پیدا کرده اند گرچه در مذمت این ماجرا قلم فرسایی می کنند اما به نوعی همچنان این موضوع را در کانون توجهات عمومی قرار داده اند. اقدامات این چنینی است که احتمال وجود سناریویی از پیش طراحی شده را دامن می زند.[سناریویی به نام زهره]
حسین درخشان در توضیح مدعی شده که بعلت عدم پرداخت مطالباتش از سوی مدیران روزآنلاین اقدام به تعطیلی این سایت نموده است.
گرچه با توجه به عدم رد این مطلب از سوی مدیران روز، دلایلش ممکن است تا حدودی قابل قبول باشد اما فکر می کنم اگر مدیران این مجله ی اینترنتی از درج چندین مطلب درخشان در این وب سایت جلوگیری نمی نمودند این اتفاق رخ نمی داد.
می توان حدس زد که حسین درخشان در سفر اخیرش به تهران و بازدداشت چند ساعته دسته گلی آب داده که خواسته و ناخواسته اینگونه به خوش رقصی مشغول است. نکند فیلمی هم از ایشان تهیه شده باشد!
شاید در پستی جداگانه در مورد بخش های مختلف این وبلاگ نوشتم. البته این موضوع موکول می شود به تکمیل شدن جمهور و راه اندازی بخش "Works" و "Shutter" .
فعلا بسنده می کنم به این موارد که در منو زیر لوگو در بخش Photo می توانید فتوبلاگم را با عنوان نگاتیو ببینید. در قسمت Links مجموعه ای از لینک سایتهای خبری ، فرهنگی هنری ، جعبه ابزار اینترنتی و فیلتر شکن مهیا شده که به مرور تکمیل می شود.
قسمت "Works" هم مربوط است به کارهای گرافیکی من شامل لوگوها، پوسترها، مجلات، فلکسی، وب سایت ها، و سایر موارد که فعلا غیر فعال است. بخش "Shutter" که بزودی راه اندازی می شود اختصاص دارد به ویدیوهایی که با دوربین موبایل تهیه نموده ام.
گرچه این روزها مشغله ام زیاد است و حس و حال خوبی هم ندارم اما نتوانستم به لطف پویاهه، افتخار اولین نویسنده ی میهمان وبلاگ "بچه های پنجشنبه" بودن را از دست بدهم.
پویاهه در اولین مطلبش در این وبلاگ می نویسد:
«از بعد از ظهر بعد از مدرسه، که زودتر تعطیل می شد از بقیه روزها، از سنتور زدن امیر و تنبک زدن من و "هر که دل آرام دید . . . "، از عصر گردی های دسته جمعی و قرارهای روبه روی بین الملل، از گیتار علی و شعرهای رضا و شاملو " همیشه عاشق صبوره . . . "، همه به یادم مانده. به یادمان مانده.»
فعلا علی ،رضا و پویا می نویسند تا کم کم این بچه ها جمع بشوند دور هم به رسم قدیم. حیف که نمی شود آنجا قلیانی چاق کرد و جگری خورد و از سرخوشی فریادی زد. شاید هم به لطف پیشرفت تکنولوژی روزی بشود.
پویاهه در اولین مطلبش در این وبلاگ می نویسد:
«از بعد از ظهر بعد از مدرسه، که زودتر تعطیل می شد از بقیه روزها، از سنتور زدن امیر و تنبک زدن من و "هر که دل آرام دید . . . "، از عصر گردی های دسته جمعی و قرارهای روبه روی بین الملل، از گیتار علی و شعرهای رضا و شاملو " همیشه عاشق صبوره . . . "، همه به یادم مانده. به یادمان مانده.»
فعلا علی ،رضا و پویا می نویسند تا کم کم این بچه ها جمع بشوند دور هم به رسم قدیم. حیف که نمی شود آنجا قلیانی چاق کرد و جگری خورد و از سرخوشی فریادی زد. شاید هم به لطف پیشرفت تکنولوژی روزی بشود.
بارسا شاید به بدترین شکل ممکن مقابل چلسی به تساوی رسید. گل خوردن در دقیقه ی 92 بازی واقعا زجرآور است. آنهم از تیمی همچون چلسی. در میان اعضای این تیم بیش از همه از دروگبا و مورینییو -که اتفاقا مربی فوق العاده ایست- بدم می آید.
بازی رونالدینو هم همچون چند بازی گذشته واقعا ناامید کننده بود. حتی در حد بازیکنان متوسط بارسا نیز ظاهر نشد. پس از شکست مقابل رئال و چلسی در بازی رفت، این مساوی بیشتر آزاردهنده شد.
پس از این بازی بار دیگر فیلم " برباد رفته" را تماشا کردم. واقعا که حس و حالم هم به فضای این فیلم می آمد.
با اینکه بیش از 5 بار فیلم را دیده ام اما هنوز نتوانستم با شخصیت اسکارلت ارتباط برقرار کنم. نمی دانم در پس این مغز آشفته و عشق بیمارگونه اش چه چیزی نهفته است و اینچنین جذابش می کند.
شاید نوعی سرکشی و چهارچوب شکنی که گاهی به بی قیدی نیز تنه می زند. و البته همراه با کمی "لوسی" دوست داشتنی.
نوشته بودند که کدیور و حجاریان را از استادی دانشگاه تهران محروم -کلمه ی اخراج شایسته ی هیچ استادی نیست- نموده اند و شاید هم دانشگاه را از ایشان. جای تعجب بود که چگونه این همه مدت حضور این اساتید را تحمل کرده اند.
بالاخره دولت هفتاد میلیونی که پس از گذشت یکسال به این مطلب پی برده که -حدافل- 3 وزیر ناکارآمد داشته بایدهر روز خبر خوشی را به ملت بدهد. اخراج اساتید منتقد و عدم ثبت نام دانشجویان فعال سیاسی را هم می توان خبر خوش علمی دانست.
بعید می دانم با روند موجود در پایان 4 سال از وزرای معرفی شده ی ابتدایی کسی در کابینه بماند جز چند نفر مقرب درگاه و شاید به همین ترتیب استاد مستقل و دانشجوی منتقدی در دانشگاه ها.
بازی رونالدینو هم همچون چند بازی گذشته واقعا ناامید کننده بود. حتی در حد بازیکنان متوسط بارسا نیز ظاهر نشد. پس از شکست مقابل رئال و چلسی در بازی رفت، این مساوی بیشتر آزاردهنده شد.
پس از این بازی بار دیگر فیلم " برباد رفته" را تماشا کردم. واقعا که حس و حالم هم به فضای این فیلم می آمد.
با اینکه بیش از 5 بار فیلم را دیده ام اما هنوز نتوانستم با شخصیت اسکارلت ارتباط برقرار کنم. نمی دانم در پس این مغز آشفته و عشق بیمارگونه اش چه چیزی نهفته است و اینچنین جذابش می کند.
شاید نوعی سرکشی و چهارچوب شکنی که گاهی به بی قیدی نیز تنه می زند. و البته همراه با کمی "لوسی" دوست داشتنی.
نوشته بودند که کدیور و حجاریان را از استادی دانشگاه تهران محروم -کلمه ی اخراج شایسته ی هیچ استادی نیست- نموده اند و شاید هم دانشگاه را از ایشان. جای تعجب بود که چگونه این همه مدت حضور این اساتید را تحمل کرده اند.
بالاخره دولت هفتاد میلیونی که پس از گذشت یکسال به این مطلب پی برده که -حدافل- 3 وزیر ناکارآمد داشته بایدهر روز خبر خوشی را به ملت بدهد. اخراج اساتید منتقد و عدم ثبت نام دانشجویان فعال سیاسی را هم می توان خبر خوش علمی دانست.
بعید می دانم با روند موجود در پایان 4 سال از وزرای معرفی شده ی ابتدایی کسی در کابینه بماند جز چند نفر مقرب درگاه و شاید به همین ترتیب استاد مستقل و دانشجوی منتقدی در دانشگاه ها.
ملاحسنی درمورد مطلب قبلی ام یاد اور شده است که:
«دوست عزيز! من از شما گله دارم. شما که خوشبختانه مسائل سياسی را آنقدر خوب تحليل ميکنی چرا در اين مورد کوچک ولی روشن اينقدر خطا و اشتباه ميکنی؟
آيا از خود پرسيدهای هدف از برگزاری چنين مسابقهای چيست؟ اگر يک کار داخلی است و مربوط به مسائل راديو دويچه وله است خب به ما و شما چه ربطی دارد که دنبال آنها راه بيفتيم و اين ور و آن ور لينک بدهيم؟»
«ولی اگر مسئله مربوط به اهالی وب و بلاگرهاست آيا انتخاب يک آدم بيسواد و بیهويت که هرروز يک رنگ عوض ميکند و منفورترين چهره در وبلاگستان است بعنوان تنها داور مسابقه اهانت به شعور بقيه نيست؟
يعنی دوتا آدم حسابی در اين وبلاگستان نيست که رفتهاند آن يارو را انتخاب کردهاند؟ يعنی برگزارکنندگان راديو اينقدر شوت تشريف دارند و اين چيزها را نميدانند؟ گله من از شما اين است که شما چرا؟»
باید اعتراف کنم که با وجود آنکه می دانستم حسین درخشان تنها داور این مسابقه است، نخواستم در مطلب پیشین به آن بپردازم.
دلیلش هم بیشتر بر می گردد به اینکه دوستانی مرا نیز کاندیدا کرده بودند و ممکن بود انتقادم را بگذارند به حساب ناراحتی ام از انتخاب نشدن.
اما حق با ملاحسنی نازنین است. در این مورد بی دلیل دچار محافظه کاری شدم و نخواستم به همه ی حقیقت ماجرا بپردازم. به دلیل اهمیت موضوع لازم بود در مطلبی جداگانه هم نظر ملاحسنی را بخوانیم و هم من به این اشتباه خود اعتراف کنم.
پاورقی:
» آقای دویچه وله، لطفا صفرا پخش نکنید [خوابگرد]
...مسابقهای که انگیزهاش کار سیاسیست و قهراً در رویارویی با فضای بستهای که حکومت در عرصهی اطلاعرسانی آزاد ایجاد کرده و طبیعتاً به قصد ایجاد همدلی بیشتر میان بلاگرهای ایرانی و تشویق عمومی برای مقابله با این فضا، تنها کارکرد مؤثر و مشهودی که یافته، به هم ریختن آرامش فضای وبلاگستان است و، تشدید دشمنیها و صفکشی میان بلاگرها و، خلاصه سرگرم کردن ایشان تا مدتی...
«دوست عزيز! من از شما گله دارم. شما که خوشبختانه مسائل سياسی را آنقدر خوب تحليل ميکنی چرا در اين مورد کوچک ولی روشن اينقدر خطا و اشتباه ميکنی؟
آيا از خود پرسيدهای هدف از برگزاری چنين مسابقهای چيست؟ اگر يک کار داخلی است و مربوط به مسائل راديو دويچه وله است خب به ما و شما چه ربطی دارد که دنبال آنها راه بيفتيم و اين ور و آن ور لينک بدهيم؟»
«ولی اگر مسئله مربوط به اهالی وب و بلاگرهاست آيا انتخاب يک آدم بيسواد و بیهويت که هرروز يک رنگ عوض ميکند و منفورترين چهره در وبلاگستان است بعنوان تنها داور مسابقه اهانت به شعور بقيه نيست؟
يعنی دوتا آدم حسابی در اين وبلاگستان نيست که رفتهاند آن يارو را انتخاب کردهاند؟ يعنی برگزارکنندگان راديو اينقدر شوت تشريف دارند و اين چيزها را نميدانند؟ گله من از شما اين است که شما چرا؟»
باید اعتراف کنم که با وجود آنکه می دانستم حسین درخشان تنها داور این مسابقه است، نخواستم در مطلب پیشین به آن بپردازم.
دلیلش هم بیشتر بر می گردد به اینکه دوستانی مرا نیز کاندیدا کرده بودند و ممکن بود انتقادم را بگذارند به حساب ناراحتی ام از انتخاب نشدن.
اما حق با ملاحسنی نازنین است. در این مورد بی دلیل دچار محافظه کاری شدم و نخواستم به همه ی حقیقت ماجرا بپردازم. به دلیل اهمیت موضوع لازم بود در مطلبی جداگانه هم نظر ملاحسنی را بخوانیم و هم من به این اشتباه خود اعتراف کنم.
پاورقی:
» آقای دویچه وله، لطفا صفرا پخش نکنید [خوابگرد]
...مسابقهای که انگیزهاش کار سیاسیست و قهراً در رویارویی با فضای بستهای که حکومت در عرصهی اطلاعرسانی آزاد ایجاد کرده و طبیعتاً به قصد ایجاد همدلی بیشتر میان بلاگرهای ایرانی و تشویق عمومی برای مقابله با این فضا، تنها کارکرد مؤثر و مشهودی که یافته، به هم ریختن آرامش فضای وبلاگستان است و، تشدید دشمنیها و صفکشی میان بلاگرها و، خلاصه سرگرم کردن ایشان تا مدتی...
مسابقه ی بهترین وبلاگها که در زمینه های مختلف توسط دویچه وله برگزار می شود به مراحل پایانی خود رسیده است. البته حرف و حدیث ها و انتقاداتی در مورد نحوه ی انتخاب ده وبلاگ برتر در هر مورد مسابقه مطرح شده است.
با آنکه در میان وبلاگهای برگزیده شاید بتوان چند وبلاگ متوسط را هم یافت اما شاید باید بیشتر به نفس برگزاری اینگونه رقابتها توجه نمود و بیش از حد آنرا مهم و نتیجه اش را با اهمیت قلمداد نکرد.
در این میان من نیز بر اساس نظر شخصی و علایق خودم به وبلاگهایی رای داده ام:
وب نوشت محمد ابطحی در میان كاندیداهای بهترین وبلاگ . با ادای احترام به دوست خوبم حامد متقی وبلاگ طنین سکوت، وبلاگ کسوف آرش عاشوری نیا از میان کاندیدا های جایزه ی گزارشگران بدون مرز.
وبلاگ یادداشتهای یک تبعیدی نیک آهنگ کوثر، البته با ابراز ارادت به وبلاگهای زیتون، سرزمین آفتاب و سیبیل طلا از بین ده وبلاگ برتر زبان فارسی.
شما نیز می توانید بر اساس علاقه و نظرتان در این مسابقه شرکت نمایید و رای بدهید. فکر کنم تا پایان رای گیری از امروز، 14 روز دیگر فرصت دارید.
با آنکه در میان وبلاگهای برگزیده شاید بتوان چند وبلاگ متوسط را هم یافت اما شاید باید بیشتر به نفس برگزاری اینگونه رقابتها توجه نمود و بیش از حد آنرا مهم و نتیجه اش را با اهمیت قلمداد نکرد.
در این میان من نیز بر اساس نظر شخصی و علایق خودم به وبلاگهایی رای داده ام:
وب نوشت محمد ابطحی در میان كاندیداهای بهترین وبلاگ . با ادای احترام به دوست خوبم حامد متقی وبلاگ طنین سکوت، وبلاگ کسوف آرش عاشوری نیا از میان کاندیدا های جایزه ی گزارشگران بدون مرز.
وبلاگ یادداشتهای یک تبعیدی نیک آهنگ کوثر، البته با ابراز ارادت به وبلاگهای زیتون، سرزمین آفتاب و سیبیل طلا از بین ده وبلاگ برتر زبان فارسی.
شما نیز می توانید بر اساس علاقه و نظرتان در این مسابقه شرکت نمایید و رای بدهید. فکر کنم تا پایان رای گیری از امروز، 14 روز دیگر فرصت دارید.
عجیب است شاید اگر در این زمانه برای سر بریده شدن حیوانی دلسوزی کنی. شاید هم برای ما عجیب باشد. مایی که از کودکی هایمان همیشه صحنه ی قربانی کردن حیوانات را دیده ایم.
تازگی ها هم که روزهایمان پر شده از فیلمهای مربوط به بریدن سر انسان به نام خداوندگار. یا چیزهایی به وحشتناکی سنگسار و یا بریدن دست و پا به نام جاری نمودن حد الهی. حالا بخواهی در این روزگار برای بریده شدن سر گوسفندی ابراز ناراحتی کنی شاید بنظر مضحک بیاید.
اما نمی دانم چه فرقی داشت اینبار. خرخره اش را هنوز کامل نبریده بود اما خون جاری شد زیر پای عروس و داماد. قصاب پایش را گذاشته بود روی گردنش که نتواند تکان بخورد. عروس و داماد که رد شدند در میان دست و پا زدنهای حیوان گلویش را برید.
پاورقی:
» عکس: خون بس [نگاتیو]
تازگی ها هم که روزهایمان پر شده از فیلمهای مربوط به بریدن سر انسان به نام خداوندگار. یا چیزهایی به وحشتناکی سنگسار و یا بریدن دست و پا به نام جاری نمودن حد الهی. حالا بخواهی در این روزگار برای بریده شدن سر گوسفندی ابراز ناراحتی کنی شاید بنظر مضحک بیاید.
اما نمی دانم چه فرقی داشت اینبار. خرخره اش را هنوز کامل نبریده بود اما خون جاری شد زیر پای عروس و داماد. قصاب پایش را گذاشته بود روی گردنش که نتواند تکان بخورد. عروس و داماد که رد شدند در میان دست و پا زدنهای حیوان گلویش را برید.
پاورقی:
» عکس: خون بس [نگاتیو]
پس از چند هفته ای که در گیر تغییر قالب بودم بالاخره کار تقریبا پایان یافت و لباسی نو بر تن جمهور شد. گرچه هنوز هم اشکالاتی وجود دارد اما در کل برای خودم راضی کننده است.
تغییر قالب پیشین مخالفان و موافقان داشت اما در هر حال شباهت های ظاهری قالب قبلی به وبلاگ هودر بیش از پیش به این تغییر راغبم می نمود.
شمایل جدید چند حسن دارد. مشکل نمایش وبلاگ در فایر فاکس تا حدود بسیار زیادی رفع شده و تنها چند ایراد بسیار کوچک وجود دارد. لینکها به صفحه ی جداگانه ای منتقل شده و راحتر قابل استفاده است.
قالب جدید همچون قبلی در نوع خود سبک بوده و با سرعت خوبی لود می شود. لینک نگاتیو که به عنوان فتوبلاگ در منو اصلی بیشتر به چشم می آید.
البته هر کاری ایرادات و اشکالات خود را دارد و شاید کمی زمان لازم است تا به این شکل جدیدعادت بشود. امیدوارم مرا از پیشنهادات خود بهره مند نمایید و هرجا اشکالی بچشم خورد تذکر دهید.
یک دوست نازنین لطف کرده و مرا در مسابقه ی وبلاگ نویسی دویچه وله به عنوان نامزد مسابقه معرفی کرده است. ظاهرا مرحله ی اول پایان یافته و نوبت به انتخاب وبلاگهای برتر رسیده است. جالب است بدانید در این مسابقه بیش از 5000 وبلاگ ثبت نام کرده اند. [+]
پاورقی:
بلاگ رولینگ چند روزی است دچار مشکل شده است. کسی می داند دلیلش چیست؟ شایعه شده جناب شیرازی بلاگ رولینگ را خریده است!
تغییر قالب پیشین مخالفان و موافقان داشت اما در هر حال شباهت های ظاهری قالب قبلی به وبلاگ هودر بیش از پیش به این تغییر راغبم می نمود.
شمایل جدید چند حسن دارد. مشکل نمایش وبلاگ در فایر فاکس تا حدود بسیار زیادی رفع شده و تنها چند ایراد بسیار کوچک وجود دارد. لینکها به صفحه ی جداگانه ای منتقل شده و راحتر قابل استفاده است.
قالب جدید همچون قبلی در نوع خود سبک بوده و با سرعت خوبی لود می شود. لینک نگاتیو که به عنوان فتوبلاگ در منو اصلی بیشتر به چشم می آید.
البته هر کاری ایرادات و اشکالات خود را دارد و شاید کمی زمان لازم است تا به این شکل جدیدعادت بشود. امیدوارم مرا از پیشنهادات خود بهره مند نمایید و هرجا اشکالی بچشم خورد تذکر دهید.
یک دوست نازنین لطف کرده و مرا در مسابقه ی وبلاگ نویسی دویچه وله به عنوان نامزد مسابقه معرفی کرده است. ظاهرا مرحله ی اول پایان یافته و نوبت به انتخاب وبلاگهای برتر رسیده است. جالب است بدانید در این مسابقه بیش از 5000 وبلاگ ثبت نام کرده اند. [+]
پاورقی:
بلاگ رولینگ چند روزی است دچار مشکل شده است. کسی می داند دلیلش چیست؟ شایعه شده جناب شیرازی بلاگ رولینگ را خریده است!
دیروز یک سالگی وبلاگ سایه بود. وبلاگی متعلق به انجمن فرهنگی هنری سایه. در این وبلاگ در مورد انجمن می خوانید که:«انجمن فرهنگی هنری سايه يك NGO می باشد كه در شهر اهواز فعاليت می كند و زمينه ی فعاليت آن در حيطه ی فرهنگ و هنر و اجتماع است.» [+]
جالب است که سالگرد تولد وبلاگی را ببینی و فکر کنی که چه زمانی وبلاگ تو متولد شده و بعد متوجه شوی همین امروز اولین سالگرد وبلاگت است و تو روز به این مهمی را فراموش کرده ای.
درست شبیه اتفاقی که برای نیم بطرعرق نعنا افتاده است. دیروز هم تولدش بود، وبلاگی که نوشته هایش انگار نشات گرفته از زمانه ی بد مستی های نویسنده ی آن است. نویسنده اش با تیتر "تولد یک خاطره ی سکر آور" در این باره می نویسد:
«این را نوشتم که بگویم وبلاگ من هم یکساله شد. تولدش مبارک. جایی که برایم مثل تقویم خاطره ها می ماند. حتی جای خالی مطلب های نوشته نشده. نیم بطر عرق نعنای دوست داشتنی من.» [+]
تولدت هر دو وبلاگی که من می شناختم و دیروز یک سالگی خود را سپری کردند مبارک باشد. امیدوارم بیش از پیش موفق باشند.
جالب است که سالگرد تولد وبلاگی را ببینی و فکر کنی که چه زمانی وبلاگ تو متولد شده و بعد متوجه شوی همین امروز اولین سالگرد وبلاگت است و تو روز به این مهمی را فراموش کرده ای.
درست شبیه اتفاقی که برای نیم بطرعرق نعنا افتاده است. دیروز هم تولدش بود، وبلاگی که نوشته هایش انگار نشات گرفته از زمانه ی بد مستی های نویسنده ی آن است. نویسنده اش با تیتر "تولد یک خاطره ی سکر آور" در این باره می نویسد:
«این را نوشتم که بگویم وبلاگ من هم یکساله شد. تولدش مبارک. جایی که برایم مثل تقویم خاطره ها می ماند. حتی جای خالی مطلب های نوشته نشده. نیم بطر عرق نعنای دوست داشتنی من.» [+]
تولدت هر دو وبلاگی که من می شناختم و دیروز یک سالگی خود را سپری کردند مبارک باشد. امیدوارم بیش از پیش موفق باشند.
شاید ماه مهر توفیر آنچنانی با دیگر ماهها ندارد مخصوصا برای من که مهر نباید از مرداد مهمتر باشد و یا حتی از تیر. اما باز هم این روزها حس و حال دیگری دارم. یکی می گفت اصلا مهر، یعنی ماه عاشق شدن.
اما برای من مهر، ماه مدرسه است. ماه همکلاسی ها و معلم ها. مسخره نیست که در این چند سال اخیر کلاس اولی ها را آخر شهریور به مدرسه می برند. با هر توجیهی که باشد این کشتن حسی نوستالوژی است که چقدر می تواند در آینده لذت بخش باشد.
مهر مرا بی اختیار یاد تو می اندازد
شازده کوچولوی قصه من
باورت نمی شود
"آنتوان اگزوپری" هم به من حسودی می کند
وقتی تو اینجا باشی.
پاورقی:
» سایت آنتوان دوسن اگزوپری [+]
اما برای من مهر، ماه مدرسه است. ماه همکلاسی ها و معلم ها. مسخره نیست که در این چند سال اخیر کلاس اولی ها را آخر شهریور به مدرسه می برند. با هر توجیهی که باشد این کشتن حسی نوستالوژی است که چقدر می تواند در آینده لذت بخش باشد.
مهر مرا بی اختیار یاد تو می اندازد
شازده کوچولوی قصه من
باورت نمی شود
"آنتوان اگزوپری" هم به من حسودی می کند
وقتی تو اینجا باشی.
پاورقی:
» سایت آنتوان دوسن اگزوپری [+]
فتوبلاگ جمهور قرار است جايی باشد برای یادگیری و مشق عكاسی نه اینکه بخواهم چیز خاصی راعرضه کنم که اگرمقدور شد بهتر. اما در قدم اول یک احساس نیاز بود برای خودم. جایی که بتوانم آنگونه که گاهی دنیا را می بینم به دیگرانی هم نشان بدهم.
با دو عکس امروز رسما شروع شد البته این عکسها [+] بیش از اینکه نمایانگر هنرعکاس باشد بیان کننده ی چیردستی طراح است طبعا.
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس!
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس!
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ــ
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس!
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ــ
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس!
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس!
باغ عشرتگه و ایوان به ملوک ارزانی!
ما فقریم، سر کوی فلان ما را بس!
از در خویش، خدا را، به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس!
نیست ما را به جز از وصل تو در سر هوسی،
این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس!
من و هم صحبتی اهل ریا؟ ــ دورم باد!
از گرانان جهان رطل گران ما را بس!
بنشین بر لب جوی گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذاران ما را بس!
حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی ست:
طبع چون آب و غزل های روان ما را بس!
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس!
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ــ
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس!
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ــ
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس!
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس!
باغ عشرتگه و ایوان به ملوک ارزانی!
ما فقریم، سر کوی فلان ما را بس!
از در خویش، خدا را، به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس!
نیست ما را به جز از وصل تو در سر هوسی،
این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس!
من و هم صحبتی اهل ریا؟ ــ دورم باد!
از گرانان جهان رطل گران ما را بس!
بنشین بر لب جوی گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذاران ما را بس!
حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی ست:
طبع چون آب و غزل های روان ما را بس!
|
15 مرداد 85 | مهدی محسنی |
0 دنبالک |
|



