« سفرهای استانی احمدی نژاد ؛ مخالفت مجلس، اعتراض مردم | Main | تداوم اعتراض خانواده زندانیان سیاسی »
چگونه "خورشید" خاموش شد
ماجرای تکان دهنده "سهیلا قدیری" مرداد ماه سال 86 در روزنامه ها چاپ شد. سهیلا در اولین جلسه دادگاه اینگونه خود را معرفی کرد: "من سهیلا قدیری 28ساله هستم. هیچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من روی سنگ و زیر باران بزرگ شده ام. زندگی ام را در خیابان گذراندم. من یك زن تن فروش نبودم. سختی های زندگی من را به این روز انداخت. در سن 14 سالگی با پسری آشنا شدم. او به من ابراز علاقه می كرد و می گفت قصد ازدواج دارد. با آن پسر به تهران فرار كردم. قرار بود با هم ازدواج كنیم.آن پسر من را رها كرد. راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً خانواده ام مرا می كشتند. در تهران آواره و سرگردان ماندم. جایی نداشتم. غذایی نداشتم. دختری 14ساله و حیران و سرگردان بودم."
وی در جلسه دادگاه می افزاید: "هیچ كدام از كسانی كه در جلسه محاكمه من نشسته اند نمی دانند تحمل سرمای زیر صفر دی ماه آن هم نیمه شب و بدون لباس كافی یعنی چه. مجبور بودم به خاطر یك لقمه نان تن به خواسته كثیف كسانی بدهم كه به من به چشم یك حیوان نگاه می كردند. من را به خانه می بردند، مشروب می خوراندند و مورد آزار قرار می دادند".
و از دلایل قتل کودک پنج روزه اش اینگونه می گوید:" چرا فرزند من باید زنده می ماند ، آیا او روزهایی بهتر از روزهای زندگی من می داشت؟ من فرزندم را كشتم چون سرنوشتی بهتر از من در انتظارش نبود".
سهیلا پیشنهاد وکیلش مبنی بر اعلام اینکه دچار جنون آنی شده است را نمی پذیرد و اعلام می کند:" من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود".
تلاش های وکیل خانم قدیری موجب پیدا شدن پدر فرزند سهیلا می گردد. وی به عنوان ولی دم رضایت می دهد اما قاضی پرونده اعلام می کند که "چون سهیلا با مردان زیادی رابطه داشته، معلوم نیست ادعای این مرد در مورد اینكه پدر كودك است یا نه درست است. بنابراین نمی توان ادعای او را پذیرفت".
اینکه آیا امکان اینکه با تحقیقات پزشکی بتوان مشخص نمود آن مرد به واقع پدر کودک کشته شده است یا خیر هیچگاه مطرح نشد. و دادگاه ترجیح داد ساده ترین راه حل را برای سهیلا و جامعه انتخاب کند.
در سحرگاه چهارشنبه 29 مهر ماه صورت مسئله پاک شد. سهیلا به همراه چند متهم دیگر به دار آویخته شد درحالی که پیش از آن به خاطر رابطه نامشروع "حد شرعی" بر او جاری شده بود.
بی پناه ترین مادر
پس از اعدام سهیلا قدیری جمعی از استادان دانشگاه ، جامعه شناسان، روانشناسان، روانپزشكان و مددكاران اجتماعی در بیانیه ای نسبت به اعدام وی ابراز تاسف نمودند.
در بخشی از این بیانیه آمده است : "ناباورانه با دلی داغدار از مرگ انسانیت، درگذشت سهیلا قدیری شهروند ایرانی یكی از شمار هزاران دردمند بی پناه را تسلیت می گوییم. در گذشت این مادر تنها كه به درستی بی پناه ترین مادر ایرانی لقب گرفت در زمانی كه اتفاقاً مقارن با "هفته بهداشت روان" بود افزون بر تاثر بسیاری از انسان دوستان موجب سرافكندگی فعالان حمایت از حقوق بیماران روانی نیز شد. امید كه در دیار باقی در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحیم به آرامشی دست یابد كه مسئولان رفاه و سلامت اجتماعی نتوانستند برایش مهیا كنند".
کسی اعدام شد که حتی هویتش مشخص نبود
خبرگزاری ها خبر دادند که هویت واقعی زن جوانی كه هفته گذشته به اتهام قتل نوزاد 5 روزهاش به دار آویخته شد با مراجعه یكی از بستگانش به دادسرای جنایی تهران فاش شد. مرد میانسالی با موهای سفید و دستانی لرزان وارد شعبه اجرای احكام دادسرای جنایی می شود و در حالی كه یك جلد شناسنامه و صفحه روزنامهای در دست داشت، می گوید: "من دایی خورشید هستم. همان دختری كه صبح چهارشنبه 29 مهر در زندان اعدام شد".
در مقابل چشمان حیرت زده قاضی جابری دایی خورشید (سهیلا قدیری) داستان زندگی خواهر زاده اش را اینگونه روایت می کند:" متأسفانه زندگی خورشید حدود 10 سال قبل وقتی پدرش در یك نزاع محلی كشته شد، از هم پاشید و وضعیت زندگیاش به هم خورد؛ بعد هم از خانه فرار كرد. او برایم پیغام گذاشته بود دفترچه خاطراتش را بخوانم تا علت فرارش را بدانم. وقتی خورشید از خانه فرار كرد دنبالش نرفتیم؛ چون ما از یك قوم متعصب و از ساكنان یكی از شهرهای جنوب كشور هستیم و دختری كه از خانه فرار كند، دیگر ارزش و اعتباری برای خانواده ندارد".
وی اینگونه ادامه می دهد:"اردیبهشت امسال خانم مددكاری از زندان با ما تماس گرفت و گفت: خواهرزادهام در زندان است و میخواهد با ما صحبت كند. اما با شنیدن این جمله آنقدر عصبانی شدم كه گفتم: اعدامش كنید و نگذارید آزاد شود."
دایی خورشید كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، می افزاید: "باور كنید نمیدانم چرا این حرف را زدم اما به خدا بلافاصله پشیمان شدم و گفتم تلفن را بدهید با او صحبت كنم. وقتی صدایش را شنیدم دلم گرفت. از آن همه شادابی و نشاط 10 سال قبل هیچ اثری در صدایش نبود. او مثل یك زن جا افتاده صحبت میكرد، گفت: دایی اینجا غیر از خانم مددكار هیچ كس هویت واقعی مرا نمیداند. به همه گفتهام كسی را در این دنیا ندارم اما تو میدانی كه من چقدر فامیل دارم اما اینجا تنها و غریبم. در این سالها خیلی سختی كشیدم. اگر میتوانی بیا و برایم كمی پول بیاور. گفتم: پول میخواهی چه كار؟ گفت: اینجا فقط غذا مجانی است اما دلم میوه میخواهد. وقتی بقیه هم سلولیهایم میوه یا شیرینی میخورند من هم دلم میخواهد. چون 3 سال است كه میوه نخوردهام!"
دایی سهیلا با ابراز بی اطلاعی از صدور حکم اعدام برای او می گوید:" صبح 28 مهر - یك روز قبل از اعدام - وقتی رفتم خانه خواهرم، پسرش گفت: خورشید تلفن كرده و گفته اگر میتوانید مامان را به اینجا بیاورید تا ببینمش. دلم خیلی برایش تنگ شده و فقط همین امشب را فرصت دارم.اما متأسفانه نتوانستیم بیاییم. یعنی فكرش را هم نمیكردیم بخواهند اعدامش كنند. اما حالا بشدت ناراحتم، خیلی زیاد. ای كاش به دیدنش آمده بودیم. باور كنید من تمام ماجراهای زندگیاش را بعد از مرگش و چاپ عكسش در روزنامهها فهمیدم".
دایی خورشید داستان زندگی او را اینگونه روایت می کند:" او دختری بدبخت و كوچكترین فرزند خانواده بود. متأسفانه پدرش بعد از بازنشستگی، یك دكه كوچك راه انداخت و خورشید را در نوجوانی وادار میكرد سیگار بفروشد. از همان جا بود كه كمكم مسیر زندگیاش عوض شد. خورشید دختر زیبایی بود اما در مسیر درستی قرار نگرفت و در سن كم به خاطر مشكلات خانوادهاش به بیراهه رفت شاید هم مردن برای او بهتر بود. چون دیگر راه برگشتی برایش وجود نداشت".
شبهات حقوقی و احتمال عدم تعادل روانی
از خانم قدیری به عنوان متهمی بدون شاکی خصوصی یاد می شود که بر طبق مدارک، ولی دم مقتول نیز از شکایت خود اعلام انصراف نمود اما به حکم و اصرار دادستان مورد مجازات قرار گرفت. حکم اعدام وی از جهات قضایی و حقوقی شبهات بسیاری را به همراه داشت.
محمد مصطفایی ، وکیل دادگستری در این مورد معتقد است: " ین زن به قدری مشکل داشت که حتی در مراحل دادرسی به پرونده خود از نام واقعی اش دریغ می ورزید. قاضی عزیزمحمدی ریاست شعبه 71 دادگاه کیفری استان و دیگر مستشاران نیز هویت وی را نفهمیدند".
وی تصریح می کند:" آنان به این علم و یقین نرسیدند که سهیلایی در کار نبود. آنها متوجه چنون ادواری و بیماری وی نشدند. فقط چون طفلی از دنیا رفته بود می خواستند قصاصش کنند. آنها نفهمیدند که این مادر مستحق مرگ نبود. آنها ندانستند که سهیلا نه ببخشید خورشید قصد خودکشی داشت و این راه را برگزید و خواست به همه ما بگوید که من هستم".
آخرین وصیت خورشید
خورشید در وصیتنامه اش پیش از اعدام می نویسد:" اینجانبه سهیلا قدیری، فرزند عبدالمحمد از شما قاضی اجرای احکام و مسئولین محترم زندان عاجزانه و ملتمسانه تقاضا دارم در صورت رضایت ندادن شاکیم -مدعی العموم- و اعدام من، جسدم را بی نام و نشان و به صورت مجهول الهویه به خاک بسپارید و آدرس و مشخصا مزارم را به هیچکدام از اعضای خانواده و بستگانم و فامیلهایم نگویید. منظورم این است که هر کدام از اعضای خانواده و فامیلهای پدری و فامیلهای مادریم و بستگانم بر سر مزار من حتی برای دو دقیقه هم بیایند روح من عذاب می کشد و ناآرام می شود. پس اصلا دوست ندارم هیچ کدام از آنها مزار مرا بلد باشند و نه فاتحه ای و نه خیراتی از طرف آنها و به دست آنها نمی خواهم".
خورشید درخواست دیگری نیز داشت: "وصیت دومم این است که تا جایی که امکان برایتان هست مرا در نزدیک مزار بچه ام دفن کنید و جسد رابه شهرستان یا استان محل تولدم منتقل نکنید."
در این حال قاضی جابری اعلام نمود: "خورشید از زمان دستگیریاش به اتهام قتل پسر 5 روزهاش در بهزیستی - شهریور 85- خود را سهیلا معرفی كرده و تمام مراحل قانونی پرونده با این هویت - كه البته برای ما جعلی بودنش محرز بود - طی شد. اما اگر مشخص شود مددكار زندان از هویت واقعی سهیلا مطلع بوده تلاش خواهیم كرد در صورت اثبات هویت واقعیاش، جسد را به خانوادهاش تحویل دهیم.
برچسب
مطالب مرتبط
- برنامه ای برای دولت بی برنامه
- شطرنج سیاست؛ سعید مرتضوی سربازی فدای شاه؟
- اشتباه بزرگ ؛ حمله به موسوی و زهرا رهنورد
- بدنه جنبش دانشجویی در حال فربه شدن است
- 16 آذر ؛ تهدید های حکومت بوی ترس دارد
- بررسی چند پرونده؛ مرگ های مشکوک و خودکشی های سیاسی
- مدیریت مدارس توسط حوزه علمیه؛ اسلامی کردن آموزش و پرورش؟
- حکم شلاق برای "بزغاله"ها و "خس و خاشاک"ها
- یمن ؛ میدان زورآزمایی ایران و عربستان
- دفاع همزمان علی لاریجانی از رهبری و هاشمی
بازتاب
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/mt421/mt-tb.cgi/1835
نظرات
تلخ ترین گزارش ممکن را خواندم.
مرگ انسانیت همین است تلخ بود تلخ بود تلخ بود.
خاک بر سر این قانون و این دادستانی که ذره ای احساس و شعور توش نیست
خاک بر سر اون بی رشف هایی که او را مورد تجاوز قرار می دادند و و ولش می کردند. خاک بر سرشان خاک بر سر اون بی شرف های پستی که این اخبار را می شنوند این روزها و یاد تن زیبایی طعمه خود می افتند. کثافت ها ، کثافت ها ، کثافت ها همه فحش هها و تنفرهای دنیا نثار شما
کثافت ها ...
مشت نمونه ی خروار است.کاش اداره کنندگان این مملکت یک جو انسانیت در وجودشان بود.
کاش حداقل قاضی بازخواست میشد!!همه ی تنفرهای دنیا نثارشان باد.
واقعا متاسفم.
نظر بدهید
تا آنجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
- مجاز به استفاده از کدهای اچ تی ام ال هستید:



