مهدی محسنی ، وبلاگ نویس ، روزنامه نگار و دانش آموخته مهندسی عمران ، متولد اول امرداد 1358 در شهر قم.

Ads.


Global Voices صداهای جهانی


آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه

لوگو


جمهور


خبرنامه


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

پشتیبانی


  RSS 

Powered by
Movable Type 4.21-en

:.جمهور پیشین.:



جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!


نظرسنجی

.: همه نظرسنجی های جمهور :.


خوراک جمهور


فيدبارنر جمهور خوراک جمهور
فيدبارنر جمهور


فیس بوک من


Mehdi Mohseni's Profile
Mehdi Mohseni's Facebook Profile
Create Your Badge

Twitter - تویتر



آخرین نوشته ها


وبلاگهای به روز شده




دوستان گوگلی جمهور



Green Vote: Where is My Vote




قلک برای شکستن نیست
پسرک بازیگوش.
دانه دانه اشکهایت را تویش بریز
تا بزرگتر که شدی
یادت بماند دل هیچ عروسکی را نشکنی
و بجای خط خطی کردن آسمان
پرواز را یاد بگیری.

نقاش از رنگ بیزار است
بسان ماهی از آب
تعجب نکنید
انکار این حقیقت
مثل اینست که بخواهید ثابت کنید
زندانبان به زندان دلبسته است
و سلاخ هیچگاه به قناری کوچک
دلباخته نشده بود.

صدایی در گوشم می پیچد:
توی آخرین قاب قهوه ای
هیچ چیز دیدنی نیست
و تو بیهوده فکر می کنی پایان این شعر
اهمیتی دارد.

برچسب


بازتاب

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/mt421/mt-tb.cgi/121

نظرات


من خوب می دانم که سلاخ دلباخته قربانیش می شود .

mohammad || ۱۶:۱۰ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


لولوي قهوه اي ... عروسک صورتی ... آسمان خط خطی... واژه های شعر تو..چه کسی می داند معنایش...جز خود "تو"....:*

لولو || ۱۷:۴۱ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس
پاینده بمانی دوست من

ناشناس || ۲۰:۴۱ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


جناب حسین درخشان آنقدر شجاعت نداشت تا تا کامنت بنده مبنی بر نوشتن نقد بر نوشته هایش را منتشر کند.
چون دروغهایش رسوا میشد!
باعث تاسفه !
انسان از کجا به کجا میرسه!

رامین || ۲۰:۵۴ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


عجب!
تمام نشد این داستان شعر هایت؟!

رویا || ۲۱:۴۷ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


آخرش چسبید ! . مرسی

پوتین || ۲۳:۱۳ چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۸۵


سلاخي دل بسته بود مثل زندانبان!

هديه || ۰۱:۳۶ پنجشنبه ۲۷ مهرماه ۱۳۸۵


مثل دلبستگی دل به چهار دیواری تنهائی تن!

مرجان || ۰۰:۱۹ جمعه ۲۸ مهرماه ۱۳۸۵


زنی از تاریخ
من سراغ دریچه ای می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود
به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید
من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید
من کسی هستم که با خود ققنوس سوقات می برد
و تنها آرزویش این است که باورش کنند
و در پایان قصه ...
پشت تمام این دریچه های خیس ،
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران ...
خیس خیس ...
به ا نتظار مردی بود دستفروش...
که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاریخ"


حورا برهما || ۱۷:۱۴ جمعه ۲۸ مهرماه ۱۳۸۵


نظر بدهید


برای جلوگیری از انتشار هرزنامه ها ، نظر شما پس از بررسی منتشر خواهد شد.
تا آنجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.




- مجاز به استفاده از کدهای اچ تی ام ال هستید: